تبليغاتX
در بسته - پنج سال از شروعمان گذشت

در بسته

مقالات و نوشته هاي شخصي رضا پدرام در کنار ترجمه داستانهاي كوتاه و حرفهایی که برای دل خودم می نویسم

پنج سال از شروعمان گذشت

 

 امروز هشتم سرطان پنجمین سالگرد ازدواجمان است. پنج سالی که خیلی زود گذشت, تو گویی به اندازه پلک زدنی. نفهمیدیم چطور حدود دوهزار روز, چهل هزار ساعت,  دو و نیم میلیون دقیقه, یکصد و پنجاه و پنج میلیون ثانیه را در چشم برهم زدنی پشت سر گذاشتیم. پنج سالی که در آن همه چیز بود, عشق, محبت, دعوا, قهر, آشتی, لذت  و افسوس و حاصل این پنج سال در زیر یک سقف زندگی کردن, امروز  کوله باری از تجربه است و شاهزاده پسری است به نام  پویا که به راستی همچون نامش پویاست ودوست داشتنی و البته زیرک و باهوش, موجودی که عمیقا دوستش داریم و حرکاتش چه خوب و چه بد همگی برایمان دلنواز و زیباست.

 

امروز حالتی خاص دارم, نه خوشحالم و نه ناراحت, نه مـتاسفم ازینکه چرا اینقدر زود گذشت و نه هم از خدا میخواهم که مابقی عمر به همین منوال بگذرد( شاید ازین بهتر را از زمانه چشم انتظارم). امروز خود را در بحری عمیق سوار بر زورقی دست ساز می بینم که سکانش در دستان خودم است و باید در تندباد حوادث آنرا به سرمنزل مقصود برسانم, و این سکانداری امریست ناگزیر. وقتی ماحولم را نگاه میکنم و به امواج بیکرانی که توفنده , هرلحظه به سویم می آیند و بعید نیست که در لحظه ای کوتاه بنیان قایقم را برهم کنند, وقتی به بدنه ضعیف زورقم که هنوز به اندازه ای که باید محکم نیست و نتوانسته ایم خوب قیراندودش کنیم تا در مقابل کوچکترین باد مخالفی عنان به جهت دیگر کج نکند و به سویی متمایل نشود, دلم می گیرد و ترسی عمیق به جانم می افتد, ترس از ناکامی در  غلبه بر مشکلات و تندباد حوادث , ترس از رساندن زورق و مسافرینش به ساحل امن نجات, ترس از کم آوردن در مقابل دیگران در دنیایی که تنهایم و تنها, ترس از روسیاه شدن در برابر دوست خوبم خدا, ترس از زانو زدن در برابر دشمن بزرگم کم ارادگی و جبونی, ترس از ....

 

حاصل پنج سال زندگی مشترک و دوسال تحصیل و مشق در مکتب رهبری و مطالعات متعاقب آن, این شده که با دیده ای بازتر به زندگی نگاه کنم و ضعفم را بپذیرم, در مقام یک رهبر در جامعه کوچک خانواده ام, سنگ زیرین آسیاب باشم و به دیگران کمک کنم تا راهشان را پیدا کنند, هرچند خودم و خواسته هایم نادیده گرفته شوند و به زحمات و تلاشهایم ارج گذاشته نشود.

شاید بجا باشد که درینجا از همسرم , از شریک زندگیم از کسی که در اکثر لحظات به دوش کشیدن بار زندگی همراه و همیارم بوده به نیکی یاد کنم. او که خوب است و همیشه خواسته و می خواهد خوبی پیشه اش باشد, به دیگران کمک کند و انسان وار زندگی کند.هرچند گاهگداری خسته میشود و خواسته یا ناخواسته سنگینی اش بر سنگ زیرین آسیاب بیشتر میشود, اما خوب به مصداق ضرب المثل هراتی خودمان: صورتی که صدبوسه ونوازش را تحمل کند, باید تاب تحمل سیلی را هم داشته باشد, از او شکوه ای ندارم.

از همسرم خواستم تا پستی جداگانه بنویسد و تجربه این پنج سال را بی پیرایه از زبان خودش بنویسد که اگر چنین شد, پست بعدی را از زبان او خواهید شنید.

این پست را با آرزوی خوشبختی برای خودم وخانواده ام و تمامی زوجهایی که در کوره راه زمانه بار زندگی را صبورانه یا نا شکیبا به دوش می کشند, و نیایش جبران خلیل جبران که دنیای حرف را در چندجمله خلاصه کرده, به پایان می رسانم:

پروردگارا,

به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم

صبوری ده تا تغییر دهم آنچه را میتوانم تغییر دهم,

مرا فهم ده تا فرق این دو را بدانم,

بینشی ده تا متوقع نباشم دنیا و مردمان آن مطابق میل من رفتار کنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  29 Jun 2008ساعت 11:38  توسط رضا پدرام  |