آیا قدرشناس چیزهایی که داریم, هستیم؟
چندشبی است که موضوعی سخت فکرم را به خود مشغول کرده است. هرجا که میری, دوست و آشنا و بیگانه را می بینی که می نالند و از وضعیتی که دارند راضی و خوشحال نیستند, یکی از درآمد ناکافی می نالد, دیگری از اعضای خانواده اش که با او سرسازگاری ندارند, عروس از خشو می نالد که در کارهایش مداخله میکند و خشو از عروس که بچه اش را از او گرفته است. شوهر از زنش می نالد که چرا خواسته های روحی و جسمی او را نادیده می گیرد و زن از اینکه شوهرش خستگی های بیرون از خانه را با خود به خانه می آورد و چرا تجملات کافی را برای کم نیاوردن و هم طراز بودن با دیگر خانمها فراهم نمیکند, مأمور دولت که خود در فساد غرق است از ناکارآیی و فساد دولت می نالد, مراجعین به شعبات در حالی که خود بدون اینکه مأموری که کارشان به او بند است در کارش بندش ایجاد کند, پیشدستی کرده و نام شیرینی یا همان رشوت را به زبان می آورد تا کارش زودتر انجام شود, آنوقت وقتی بپرسی میگه که فساد اداری زیاد هست , و و و .
در کل خنده و رضایتمندی که حاصل قناعت و آرامش درونی است در جامعه ما و بین مردم ما گُم شده و دیده نمیشود.
سئوال من اینست که چرا ما اینقدر پرتوقع هستیم و همه چیز را عالی و تمام و کمال میخواهیم؟ آیا خودمان با تمام و کمال عیار هستیم؟ آیا گنجایش آن را داریم؟
از طرف دیگر خیلی چیزهایی خوبی داریم که هرلحظه از آنها استفاده می کنیم و بودن آنها باعث چرخیدن چرخ زندگی میشه, چیزهایی که فراموششان کردیم و نمیخواهیم باور کنیم که همینها تحفه های خدایی هستن برای بهبود زندگی. اگر کمی با دقت تر به اطرافمان نگاه کنیم, میتوانیم داشته های ارزشمندی را ببینیم که نداشتن حتی یکی از آنها ما را ازین رو به آنرو میکند: همسر دلسوز, پدرو مادر سالم و صحتمند, فرزندان سربه زیر, محیط کاری که در آن میتوانیم کار کنیم, درآمدی که اگر درست مصرف بشه زندگی مان را می چرخاند, اقاربی که بودنشان با تمام زحمت, رحمت است و وقتی قدرشان را میدانیم که خدای نکرده از دست شان بدهیم یا مدتی دور از آنها زندگی کنیم , شرایطی که با وجود سختی, اما به مراتب بهتر از گذشته است و این توقعات ماست که باعث میشه احساس کنیم شرایط ناگوار است نه خود شرایط و هزاران چیز دیگر.
بگذارید گفتگویی را که چند شب قبل در فیلمی شنیدم برای شما نقل قول کنم:
در وقت خوابیدن نواسه ای با مادرکلانش صحبت میکرد که درس امروز عقایدشان در مورد خدا, مهربانی اش و اینکه همیشه حرفهای بندگانش را می شنود و به آنها و دعایشان توجه میکند, بوده است . نواسه از مادرکلانش می پرسید که آیا واقعاً خداهمیشه حرفهای بندگانش را می شنود و به آنها توجه میکند؟ مادر کلان با لبخندی شیرین جواب داد: " بله. اما نه اینطور که اگر مثلاً بنده گرسنه ای از خدا بخواهد که سیرش کند فوری از آسمان برایش غذایی به زمین بیاندازد. بلکه دعا و خواسته بنده اش را اینطور اجابت میکند که سر راهش قلاب ماهیگیری قرار میدهد تا بنده دعاگو این قلاب را برداشته و با آن از دریا ماهی بگیرد و شکم گرسنه اش را سیر کند. به این طریق هم دعای او که سرشدن شکمش بوده برآورده شده و هم حکمت عمیق خداوندی که مصداق ( از تو حرکت و از خدا برکت) است , بجا شده است."
چه خوب است که این حکایت را در ذهن داشته باشیم, به جای نالیدن برای نداشتن فلان و فلان, در اطرافمان دنبال قلاب های ماهیگیری باشیم که خدا به اشکال مختلف سرراهمان قرار داده تا چاره مشکلاتمان باشد, بیاید قناعت و آرامش درونی و لبخند را به زندگیمان دوباره پیوند بزنیم و بنده هایی شکرگزار و شاد باشیم تا بنده هایی عبوس و ناشکر و ناراضی.
خداوندا، تشکربه خاطر تمامی چیزهایی که به ما داده ای، دوستت داریم.

