تبليغاتX
در بسته

در بسته

مقالات و نوشته هاي شخصي رضا پدرام در کنار ترجمه داستانهاي كوتاه و حرفهایی که برای دل خودم می نویسم

مطالب قبلي- نشر مجدد

ميرآب شهر ما...

 

24 دلو 1385

هميشه شنيده بودم كه بشر ترقي پذير است واگر يكبار شانس درخانه آدم را بزند، زندگي ازين رو به آن رو مي شود. اما فكر نمي كردم روزي به چشم خود شاهد اين مسئله باشم. بگذاريد آنچه را ديدم بي كم و كاست برايتان نقل كنم:

ديروز بعداز چاشت كه خسته از درس و مكتب به خانه بر مي گشتم، ديدم كه نل آب پيش روي خانه مان تركيده و تمام كوچه را آب برداشته است. مجبور شدم قبل از اينكه به خانه بروم به رياست مربوطه رفته و نفر موظف را بياورم تا نل را ترميم كند. چون بعدازچاشت بود ازكارمندان فني كسي نبود، خواستم به خود رياست بروم و از  رئيس بخواهم كه كسي را براي ترميم نل آب بفرستند اما عسكر موظف دم در گفت: رئيس صاحب جلسه دارند ، و چون جلسه خاص است كسي داخل شده نمي تواند. ناگزير شدم صبر كنم تا كسي از كارمندان پيدا بشه و با من بيايد و نل را ترميم كند.  روي نلهاي شكسته قديمي نشسته و باخود فكر ميكردم كه درس فرداي شاگردان را كه در مورد قانون و تطبيق آن در جامعه بود، را چطور و با چه زباني به بچه ها تفهيم كنم تا بهتر درك كرده و در زندگي شخصي شان آن را به كار ببرند. بايد مثالهاي عيني از جامعه مي آوردم و البته خود را براي سئوالات پرسش گر آنها هم آماده مي كردم.

در حاليكه غرق فكر بودم و با خود جوابهاي احتمالي شاگردان را جواب ميگفتم، كسي سرشانه ام زده و گفت: " هان، استاد، اينجا چكار ميكني؟ ديدي كه بالاخره گذر پوست به دباغ خانه افتاد و تو كه هميشه مارا بخاطر بيكاري و بي عاري ملامت مي كردي، حالا به ما محتاج شدي؟" وقتي روي خود را برگرداندم، فكر ميكنيد كي را ديدم. بله،            ( شادگل) برادر گل وي. با خود گفتم (شادگل) اينجا چكار ميكنه. راستش خيلي تعجب كردم . شايد اگه بگم (شادگل) كي هست و چه پيشينه اي داره، شما هم مثل من از تعجب شاخ در بيارن. (شادگل) از مهاجرين بيجا شده داخلي بود كه موقتاً در يكي از كمپ هاي مهاجرين زندگي ميكرد. وضع زندگي او و خانواده اش خيلي خراب بوده و چون نه سواد داشت و نه كاري بلد بود، ويلان و سرگردان بود. البته تنها او  نبود، اكثر كساني كه چه در كمپ زندگي ميكردند و يا در شهر براي خودشان خانه گرفته بودند، كار درست و مشخصي نداشتند و جز آفتاب نشيني و نشستن به انتظار رسيدن كمك هاي امدادي مؤسسات خيريه، ساعت تيري نداشتند. اما حالا همان شاد گل روبروي مه، با لباسي آراسته و سرو وضعي كه ميگفت حتماً در آنجاپست و وظيفه اي دارد، ايستاده بود.

وقتي شاد گل ديد كه مه از ديدن او تعجب كردم، خنده مستانه و پيروزمندانه اي سرداده و گفت: " هان، معلم صاحب، چرا تعجب كردي؟ فكر كردي اينكه معلم هستي و هميشه از قانون و  اينكه هركس بايد بر اساس چيزهايي كه ياد داره به جايي كارمند بشه، گپ مي زني و سخت از گفتن اين گپها خوشحال هم هستي، فكر ميكني در شهر هم اين گپ ها جايي داره ، نه كاكا، اينها همه گپهاي مقبول و كتابي هست كه فقط در جلسه هاي مهم كه خارجي ها و مؤسسات خارجي حضور دارند گفته مي شه، آنهم براي  دلخوشي آنها وبس. شايد از ديدن من اينجا تعجب كردي. البته حق هم داري. درسته كه من سواد ندارم و كاري هم ياد ندارم، اما مي بيني كه اينجا آدم مهمي شدم.. از روزي كه از هم قريه هاي ما، در اينجا چوكي هاي بلندي به دست آورده اند، نان ما به روغن شده و سواي اينكه به  لطف قوميت و نسبتي كه با آقابالاسرها داريم، به محض استخدام شدن جاي كارمندان سابقه داررا گرفته و در پست هاي بلند با معاش بلند مقرر شديم ، ديگر پيدا پناه هم داريم. تازه تمام رياست و كارمندان ديگه هم در اختيار ما هستند. هروقت مجلسي داشته باشيم يا بخواهيم به قريه هاي اطراف به قوم ديدن برويم يا بنايي داشته باشيم، موترهاي دولتي به  اختيار ماست و چون كلان هاي رياست از خويش هاي نزديك هست، تو مارا همه كاره رياست فكر كن."

مه كه از شنيدن حرف هاي دور از انتظار شادگل نزديك بود شاخ در بيارم، مات زده شده و نمي فهميدم كه چي بايد بگم. شادگل كه ديد نزديكه  ضعف كنم، دهانش را نزديك گوش مه آورده و گفت:" تازه اينها كه چيزي نيست، همين روزها منتظر باش تا مدير صاحب هم بشم.. آخه بچه رئيس و همچنين  بچه هاي يكي دونفر ديگه ازمديران بالا بالا كه هم بازي هاي  دوران بچگي مه هستند و به لطف پدرانشان به پست هاي بلند مقرر شدند، به مه قول دادند كه در يكي ازجلسات سري و مهم رياست كه سرها از مي ناب گرم مي شه و بخاطر موفقيت درانجام پلان ها، باده ها باد مي شه، تقرري مه را از ميرآب كلان بگيرند. راستي معلم صاحب، اگه از وظيفه خود  ذله شدي و معاش معلمي كفاف زندگي تو را نمي كنه، بيا همينجا پيش ما. كم از كم تو را پياده دم شعبه رئيس ايستاد كرده مي توانم. درسته كه وظيفه پاييني هست، اما اگه زرنگ باشي و راههاي پيدا پناه را بلد بشي، زود از نردبان ترقي بالا شده مي تواني"

مه ديگه چيزي نمي شنيدم، گپ هاي (شادگل) خيلي از چراهاي مغزمن را جواب داده بود. اينكه چرا جريان آب در طول روز نامنظم شده و بعضاً آب قطع است، اينكه چرا سيستم شهري انكشاف نمي كنه و به جاهايي كه نل آب نيست، نل كشيده نمي شود، اينكه چطور يك كارمند ساده صرف بخاطر شناخت با آقابالاسرها، يك شبه مأمور فني ميشه، و در كل اينكه چرا رياست بجاي ترقي رو به بالا، رو به پاين ترقيده است. وقتي امثال شادگل كارمندان فني باشند و جاي كارمندان سابقه دار و باتجربه را بگيرند، ازين بيشتر هم نمي شود انتظار داشت.

 از همه مهمتر اينكه تازه مي فهميدم شايسته سالاري و تقرر بر اساس لياقت و ترجيح ضوابط بر روابط يعني چه.

 حيران بودم حالا كه همه لغت هاي زيبا و مقدس مانند قانون و شايسته سالاري براي خودم پوچ و بي معني و تهوع آور شده، چطور آنها را به عنوان كلماتي مقدس و لازم الاجرا به بچه ها بفهمانم و از آنها بخواهم كه پايبند اين اصول باشند؟!!

+ نوشته شده در  7 May 2007ساعت 11:23  توسط رضا پدرام  | 

مطالب قبلي- نشر مجدد

نمايشنامه مظلوميت مردم در پارلمان افغانستان

 

19 دلو 1385

 

محل اجرا: صحن شوراي ملي

در نقشها: قدرتمندان تفنگ بدست سابق كه به مزيت زرمند و زورمندبودنشان رأس شوراي ملي را بدست آورده واكنون خود را نماينده اكثريت مردم مي دانند، در نقش هنرپيشه هاي اصلي، عده اي ديگر كه به خاطر تعلقات قبيلوي يا زيبايي چهره و يا هم دالرهاي بادآورده به چوكي نماينده گي شوراي ملي تكيه كرده اند، در نقش سياهي لشكر كه بود و نبودشان تأثيري در جريان ندارد و اقليت  انگشت شمار نماينده گان واقعي مردم در نقش منفي .

 

دست اندركاران پشت پرده و چهره هاي اصلي اين نمايش كه موقعيت خود را روز به روز  بيشتر در خطر احساس كرده و مي بينند كه ذهنيت مردم آرام آرام از حالت خودسانسوري و خفقان بيرون آمده و به يمن وجود نهادهاي بشري و فعاليت هاي ثمربخش روشنفكران ، پرده از روي واقعيت هاي خونبار و جنايتكارانه جنگ هاي تنظيمي برداشته مي شود تصميم گرفتند تا ‹ بيني آردي› براي خود جور كرده و در چندصباحي كه به لطف كدر بودن اوضاع كشور در شوراي ملي قدرت نسبي دارند، سند برائت خود را تهيه و با آوردن آن به روي كاغذ و چند امضاي خود و نماينده گان سياهي لشكري كه بود و نبودشان يكسان است، خود را  از تمام فجايعي كه در دوران جنگ هاي تنظيمي و چه بسا دوران جهاد مقدس مردم افغانستان انجام داده اند، معافيت بخشند. غافل ازينكه اين خيالي خام بيش نيست و جامعه امروز افغانستان با آنچه آنان تصور ميكنند، متفاوت است و مردم دردمند و گرسنه ما، حالا واقعيت ها را خوب درك ميكنند.

امروز كه مردم ما آبادي و رفاه كشورهاي همسايه را مي بينند و عزت مندي و سربلندي ملل ديگر را عيناً مي بينند، ناخواسته از خود مي پرسند كه علت بربادي افغانستان و از بين رفتن غرور و شخصيت افغان ها چيست؟ چرا زيرساختهاي اقتصادي و دولتي و در كنار آن  احترام به قانون و وطن و همنوع،جايش را به ويراني و فساد اداري و خودپرستي بجاي درخدمت ملت بودن داده است؟ چرا كابل آباد و سرسبز و مترقي ديروز كه بهانه شاعران براي سرودن اشعار در وصف آبادي وطن بود، به مخروبه اي بدل شده است؟ عامل اين خرابي ها و  هزاران تبعات ناگوار ديگر مانند سيل يتيمان و بي سرپرستان جامعه سيل جواناني كه براي گرفتن سرشته كار به هركشوري مهاجر شده وهر سختي تحمل ميكنند، كي ها هستند؟

 كي هست كه جواب اين همه را نداند. جواب واضح بوده و اينك با به اجرا درآمدن نمايش پارلمان، مهر تأييدي بر باورهاي ذهني مردم خورده كه كي ها مسبب ويراني بوده و اينك از خوف جوابگويي به مردم به هر دري مي زنند تا راه گريزي بيابند و موفق هم نمي شوند.

اينان تنها خوف  بازخواست توده مردم را دارند و گرنه خدا را ديربازي است كه به گوشه تاريك ذهنشان فرستاده و تكبر و غرور و خودپرستي را جانشين آن ساخته اند. اينان خدايشان قدرت است، شغلشان تظاهر به دين داري براي رسيدن به جاه وجلال جبروتي فرعون وار، غذاي روحيشان ديدن بيچارگي و دردمندي هرچه بيشتر ملت افغان، رنگ مورد علاقه شان سرخ به رنگ خون كساني كه بيرحمانه كشته يا دستور كشتنشان را داده اند، سپرشان تعبير خودخواهانه و يك جانبه از دين مقدس خداوندي در برابر منطق راستين دين، نشيمنگاه شان خانه و املاكي كه به زور از ملت غصب كرده اند و بالاخره هدف شان منفعت طلبي هرچه بيشتر و تحميق مردم است.

اماافسوس كه چه بيچاره اند اينان. همين كه مردم ديگر باورشان ندارند و حنايشان حتي در نزد پيروان تنظيمي شان هم رنگي ندارد و آه و ناله و فغانستان در عزاي به خطر افتادن كشور و اعتقادات، مثال عيني اشك تمساح است همين برايشان كفايت ميكند. اينان ديربازيست كه خود را محكوم تاريخ دانسته و هرچه دست و بال ميزنند بيشتر به زباله دان سياه تاريخ فرو مي روند. به اينان نبايد چيزي گفت و تنها سكوت مردم گوش اين نابخردان را كر خواهد كرد.

آفرين بر مردم مان كه با وجود اكثريت مظلوم وبي سواد كه فقر اقتصادي و غم نان، سوداي هميشگي شان است، امروز بيدار و هوشيار همه فعاليت هاي تك تك افراد حاضر در دولت و پارلمان را زير نظر دارند و كوچكترين حركت و نيرنگي از چشم تيزبينشان پنهان نمي ماند.

و مرحبا به نمايندگان واقعي مردم و روشنفكران افغان كه بي باكانه آنچه را سزاست  ميگويند وحق كلام را ادا ميكنند . ناگفته پيداست كه تقلاي مذبوحانه اينان و در مقابل حركت هدفمندانه و آگاهانه مردم چه پاياني را براي ايشان و سناريوي از پيش نوشته شان رقم خواهد زد.

 هرچند هنرپيشه هاي نمايش فعلي در پارلمان  مهارت كافي در مظلوم نمايي و مصلحت خواهي دارند ، اما پايان سناريوي جنايتكاري و جنگ هاي داخلي و تنظيمي افغانستان، در دست توده مردم است واين نمايشنامه با محاكمه عاملان اصلي جنايت ها و با تشويق بي پايان مردم دردمند كه متضرر اصلي خشونت ها هستند، به پايان خواهد رسيد.

چراغ ظلم ظالم تا دم محشر نمي سوزد             اگر سوزد دمي سوزد، دم ديگر نمي سوزد
+ نوشته شده در  7 May 2007ساعت 11:22  توسط رضا پدرام  | 

مطالب قبلي- نشر مجدد

تاريخ ساز ديكتاتور اما مفيد ؟!!

نوشته: رضا پدرام

 

در تاريخ هميشه كساني بوده اند كه نامشان به نيكنامي يا بدنامي زبانزد خاص و عام بوده و برهه اي از زمان به شرح وقايعي كه به اراده آنان رقم خورده، اختصاص يافته است. چنگيز خان مغول، هيتلر، انيشتن و در سده معاصر امام خميني و صدام حسين از برجسته ترين تاريخ سازان بوده اند.  به دار آويخته شدن صدام حسين رهبر فقيد عراق در روز اول عيد قربان ،‌عيدي بزرگي براي عده زيادي از مردم رنجديده عراق و چه بسا ساير كشورها بود.

 صدام حسين از جمله رهبران سياسي بود كه ناخلف به قدرت رسيد و در زمان زمامداري اش هرآنچه از ظلم و جنايت كه مي توانست، بي پروا به اجرا گذاشت. از قتل عام كردها و شيعيان گرفته تا حمله به كويت و ايران و بمباران شيميايي مخالفين و سركوب گازانبري مخالفين داخلي دولت خود.

صدام حسين روز اول عيد به دار آويخته شد، جزايي كه در مقابل جنايات بي شماري كه انجام داده بود پاداشي شيرين براي او به حساب مي آمد. اينكه كشتن او در شرايط فعلي درست بود يا نادرست، به حق بود يا ناحق، قضاوت آن بدست تاريخ است و اين زمان است كه درست بودن يا نادرست بودن آن را ثابت خواهد كرد ، اما دورنمايي كه كشتن صدام آن را وضاحت بيشتري بخشيد سايه شومي است كه بر روند دادوستد سياسي كشورهاي جهان سايه افكنده است. كشتن صدام از نظر شخصيتي، جاي تأسف ندارد، بلكه تأسف از اين است كه در دنياي مصلحت گراي امروزي كه كشورها و سياست هاي آنان روز به روز به سوي يك قطبي شدن و فرمان برداري بي چون و چرا و چشم و گوش بسته از ارباب ( اربابان) بزرگ پيش مي رود، كمتر رهبري مانند او يافت ميشود كه  مصلحت را فداي اراده كرده و به حق يا ناحق روي خواسته هاي خود بايستند و از آن با تمام قوا دفاع كند. درين شكي نيست كه در دهه هاي اخير ، عقل ارباب( اربابان) بزرگ تابع سياست سياستگزاران خودخواهش بوده و هر صداي مخالف و آزادي خواهي را در نطفه خفه كرده و ميكند و در راه رسيدن به اين هدف از هر عمل شنيع و غيرانساني ابا نمي ورزد. نمونه واضحش ساخت و پرداخت طالبان و حمايت همه جانبه از اين گروه مزدور و اسامه بن لادن و متعاقب آن حمله به افغانستان به منظور از بين بردن آنان، حمله به عراق و ساقط كردن نظام حكومتي آن به بهانه واهي داشتن  سلاح هاي كشتار جمعي،‌اختصاص دادن ميليونها دالر به منظور اجراي اعمال تخريب كارانه جهت ضعيف ساختن و از بين بردن حكومت هاي ايران و كوبا، جلوگيري از محكوم كردن اعمال وحشيانه و حيواني اسرائيل در لبنان و فلسطين و صدها مثال ديگر.

با آنچه گفته شد شايد از بين رفتن رهبران مخالف و مقتدري چون صدام كه در دنياي امروزي تعدادشان از انگشتان دست هم كمتر است،‌ ضايعه اي به شمار آيد. معلوم نيست اگر همقطاران و هم انديشان صدام،‌از ونزويلا گرفته تا كوبا و ايران و كره شمالي و چند كشور ديگر به عاقبتي همچون صدام گرفتار آيند، بعد از آن عاقبت مخالفين خورد و ريزه ارباب بزرگ چه خواهد شد و خوب و بد بر معيار آن زمان ارباب بزرگ كه يكه تاز بي چون و چراي عرصه سياست هاي جهاني است، چگونه تعريف خواهد شد و چه واژگوني ها و تضادهايي را شاهد خواهيم بود.

شايد وقت آن رسيده كه اين سئوال را از ارباب بزرگ و متحدينش پرسيد كه اگر صدام امروز تنها به جرم ثابت شدن يكي از صدها جنايتش در عراق يعني قتل عام 148 تن از مخالفين به دار آويخته شد، جزاي كساني كه نظام عراق را به بهانه هاي واهي و نادرست ساقط كرده و از روز سقوط دولت صدام به دست آنان تا كنون، روزانه صدها تن بيگناه و مردم عادي كشته مي شوند چيست؟ يا از بين رفتن هزاران تن غيرنظامي و مردم بيگناه در لبنان و فلسطين بدست حكومت اسرائيل كه از حمايت مادي و معنوي تمام عيار ارباب بزرگ و متحدينش در همه عرصه ها برخوردار است، چه جزايي را مستحق حواهد بود در حاليكه ارباب بزرگ از محكوم كردن خشك وخالي آن هم نه تنها خود ابا ورزيده بلكه در سازمان ملل هم ، محكوميت آن را وتو ميكند.؟!؟

+ نوشته شده در  7 May 2007ساعت 11:21  توسط رضا پدرام  | 

مطالب قبلي- نشر مجدد

عاشورا و آزموني ديگر

                                                                                                                                            

 

همه ساله با فرارسيدن آغازين روز سال قمري، نواي حزن آلود نوحه سراها و مرثيه خوان ها در سوگ شهادت نواده بزرگوار پيغمبرگرامي اسلام، در گوشه گوشه عالم و هرجايي كه نواي اذان از آن ديار به شنيده ميشود، برپاست. اين سوگواري تنها به پيروان مذهب پنجم دنياي اسلام- مذهب جعفري- متعلق نيست و به فراخور سنن رايجه هرمذهب و رسم ورسوم محلي كه با عادات و عنعنات هرمذهب عجين شده، سوگواري به اقسام مختلف آن برگزار ميشود. در بعضي  كشورها كه از نظر مذهبي يكپارچه است و تنها يك مذهب از كثرت قريب به اتفاق برخوردار است اين مراسم مرثيه سرايي و سوگواري با شأن و جبروت خاص خود برگزار شده و از اولين روز محرم يعني ده روز قبل از واقعه عاشورا، سوگواري و عزا آغاز شده و تا دو ماه ادامه مي يابد ، در بعضي كشورهاي ديگر كه مسلمانان ( پيرو هر مذهبي كه باشند) نظر به ساكنان بومي آن كشورها در اقليت قرار دارند  شكل متفاوتي از عزاداري برگزار ميشود و به همين ترتيب در هر ديار، نوع خاصي از عزاداري به فراخور سطح فرهنگ و البته سنن منطقوي- قبيلوي و باورهاي مذهبي برگزار ميشود.

در كشور عزيزمان افغانستان هم كه يكپارچه اسلامي است، مراسم عزاداري همه ساله برگزار شده و پيروان هر مذهب با برپايي مراسم نوحه سرايي، مرثيه خواني،ختم قرآن، منقبت خواني وغيره عزاي نواده پيغمبر عاليقدر اسلام را به تجليل نشسته اند و باوجوديكه اختلاف نظرهاي اندكي در بين مذاهب وجود دارد، اما هيچگاه زمينه برخورد و رويارويي رونما نبوده است. اما متأسفانه سال قبل شاهد برخوردي خونين بوديم كه تأثر آن مزيد بر عزاي نواده پيغمبر شده و روزي سياه در تاريخ شهرمان رقم خورد و روزي كه بايد همه دوشادوش هم ، با اخوت و برادري از فداكاري بي بديل نواده عاليقدر پيامبر بزرگوار اسلام در حراست از دين خدا، به مرثيه سرايي مي پرداختيم، به جاي آن، به  دلايلي واهي و بي اساس ، مراسم عزاداري را به جنگ خياباني تبديل كرده و به آتش كشيدن و غارت اموال يكديگر دست زديم.

اينك عاشورايي ديگر در پيش است و باز نگراني هايي در مورد احتمال بعيد تكرار حوادث سياه سال قبل بر زبانها جاريست. چه بايد كرد و چگونه اين نگراني ها را برطرف ساخت و نگذاشت دشمنان افغانستان و آنهايي  كه  سوداي برپايي جنگ مذهبي را در سر ميپرورانند و ميخواهند آتش تفرقه را بر دامان متحد شهرمان بيفكنند،به مقاصد شومشان برسند ؟ اين سئواليست كه در ذهن اكثر معتقدان واقعي دين و روشنفكران با ضمير شهرمان هر لحظه تكرار مي شود.

بيائيد دست به دست هم دهيم و اين روز دردناك را كه همه مان،  از هر مذهبي كه هستيم به آن معتقد بوده و در عزاي از دست رفتن نواده پيامبرمان شريك هستيم با آرامش سپري كرده و جلو  تحركات ناسالمي را كه خودآگاه يا ناخودآگاه امكان وجودش هست بگيريم و با منطق و آرامش و احترام به حقوق ديگران به عزاداري بپردازيم.

 بيائيد با چشمان باز به اطراف و شرايطمان نظاره كنيم كه اينجا افغانستان است، كشوري كه ساليان سال ضربات تازيانه دشمنان اسلام و سهمگيرتر از آن جهالت و بي خردي و منطق كور بعضي به ظاهر مسلمانان را متحمل شده و اكنون نه تنها پيكر آن زخم آگين و دردمند است بلكه حوصله اي ديگر براي رويارويي دوباره اين بار به نام جنگ مذهب را ندارد و نبايد به نحوه عزاداري سايركشورها به چشم تقليد نگاه كرده و آنچه را بنام عزاداري در كشورهاي همسايه شاهدش هستيم، در كشور دردمندمان عيناً پياده كنيم.

بيائيد عاقلانه عزاداري كنيم نه از روي تقليد و خودنمايي .

 بيائيد معتقد واقعي باشيم و ذات پاك الهي را در نظرداشته و به خود بقبولانيم كه اصل اوست و همه پيامبران و خلفا و امامان و صلحا به قصد و نيت آشنا ساختن مردم به او و راههاي رسيدن به او پا به منصه ظهور گذاشته اند نه اينكه به اسم پيروي از مذهب،  پا روي رضايت پروردگارمان گذاشته و به اسم مذهبي بودن،  اصول دين و شريعت نبوي ( ص) را ناديده بگيريم.

و در خاتمه اينكه بيائيد مذهبي بودنمان را با معتقد واقعي بودن تبادله كنيم و راه رضايت خداوند بزرگ را پيش گرفته، يكپارچه و متحد شده و نفاق و شقاق را ريشه كن كنيم ، بدون شك در وحدت و يكپارچگي هم رضايت خداوند است و هم خير و صلاح دنيوي و اخروي.

+ نوشته شده در  7 May 2007ساعت 11:21  توسط رضا پدرام  | 

مطالب قبلي- نشر مجدد

اعتراف بهاري؟!؟

27 حوت 1385

 

سال 1385 هم با تمام اميدها ، اضطراب ها و انتظارهاي كه از آن مي رفت رو به پايان است و عنقريب بهاري ديگر، شتابان جاي زمستان را خواهد گرفت.

سالهاست كه ما مردم عادت كرده ايم امروزمان را به اميد فردايي بهتر سر كنيم ، شايد فردا بهتر از امروز باشد و كشورمان راه اصلاح واقعي را در پيش گيرد و آرمان فردفرد عاقل افغان كه همانا اصلاحات،امنيت، عدالت، صلح، حقوق بشر و شايسته سالاري است، محقق شود.

با آغاز سال نو خيلي چيزها از نو پديدار مي شود و خيي چيزها هم به دست فراموشي سپرده مي شود؛ هواي مطبوع بهاري جاي سرماي گزنده زمستان را ميگيرد و تن خشكيده درختان سبز مي شود. وقتي اين همه تحول را شاهد هستيم، ناخواسته اين آرزو در ذهنمان پيش مي آيد كه اي كاش تحولي هم در انديشه ها و رفتار سردمداران دوران جنگ و مقاومت افغانستان پديد آيد و كساني كه در زمان جنگها ، قدرت را به دست داشتند و آمرانه فرمان مي دادند، اندكي به انچه در دوران جنگ ها، از هجوم شوروي گرفته تا جنگهاي ويرانگر و خانمانسوز حزبي و تنظيمي و هم مقاومت در برابر طالبان تأمل كنند و اينبار به ديده نقد اعمال و رفتارشان را بازنگري كنند.

جنگ تباهي آور و ويران كننده است و طرفين جنگ كه زبانشان تفنگ است و مصافحه و خوشآمدشان تبادل آتش، امكان ندارد اشتباه نكرده و بي گناهي را نكشته باشند، خانه اي را به ناحق ويران نكرده باشند، خانواده اي را زير آتش راكت ها و مرمي هاي توپ ويران نكرده باشند، زني را كه چشم به راه شوهر كارگر و از همه جا بيخبرش است، براي هميشه چشم به راه نگذاشته باشند و طفلي را كه بي خبر در آغوش گرم مادر غنوده، يتيم نساخته باشند.

اينها همه تبعات كثيف جنگ است، حال چه دفاع مقدس براي حفظ آزادي وطن باشد و چه تهاجم يك كشور به كشور ديگر به نيت دولت گشايي و تحميل سياست ها. هدف از اين نوشته متجاوزين و اشغالگران دهه هاي اخير نيست چرا كه چه از آنها يادكنيم و چه نكنيم، آنان محكوم تاريخند و روسياه روزگار.

محور صحبت كساني هستند كه در مقابل متجاوزين تفنگ بدست گرفتند و بنام اينكه دفاع از كشور، جهاد مقدس است و وظيفه ايماني و وجداني هر كس، كشته دادند و كشتند و امروز بعد از گذشت سالها، متأسفانه به چيزي جز همان دفاع مقدس كه گويا تا ديروز وظيفه ايماني شان بود و براي خدا اين كار را مي كردند، فخر نمي فروشند و توقع مزدهاي كلان هم دارند.

خوب سئوال من به عنوان يك شهروند افغان اينست كه اگر ايشان براي خدا و وطن جنگيد ه اند و در سر، رضاي خداوند را مي پروراندند  كه وظيفه شان پايان يافته و خدا كه به حق، عادلترين عادلان است اجرشان را آنطور كه خود مي داند خواهد داد . اگر هم  جنگيدن را شغل خود انتخاب كردند و نام جهاد را سرپوشي بر اين شغل ، باز هم ملت بيچاره مزدشان را خوب پرداخته و امروز هر يك از ايشان  وزير  ، وكيل ، والي ، ولسوال، فرمانده پوليس و در يك كلام منصب دار هستند.  با اين حال، آيا خوب نيست كه ايشان با خودشان صادق باشند  و درين سال نو پيشروي ملت اعتراف كنند و از آناني كه به ناحق و اشتباهاً  توسط خودشان يا سربازان زيردست شان كشته شده اند، از بچه هايي كه يتيم شده اند، از زناني كه شوهرانشان را از دست داده اند، از آنانيكه خانه و كاشانه شان به اثر جنگ هاي تنظيمي تخريب شده، شجاعانه عذر بخواهند و بگويند كه مبرا از گناه و اشتباه نبوده  و نيستند. بگويند كه آنها هم انسان هستند و جايزالخطا. اعتراف كنند كه هم در دوران جنگ مقدس و هم جنگهاي تنظيمي، گهگاهي اميال شخصي و غرايز حيواني چشم شان را كور كرده و دست به تجاوز به خون و مال و عفت و ناموس دشمنان تنظيمي شان زده اند و  اعمالي را انجام داده اند كه نادرست بوده و خود اكنون از آن پشيمانند. آيا بدين ترتيب فصل جديدي در فرهنگ درهم ريخته و بي اعتماد افغانستان گشوده  نخواهد شد ؟  و منطق انساني جاي مصونيت خودساخته و استبدادي حاكم را گرفته و عقلانيت و واقعيت پذيري بر كرس اشغال شده اش در نهاد جامعه دردمند و دلهاي شكسته مردم ، جلوس نخواهد كرد ؟

آيا  اين كار خيلي شهامت مي خواهد؟ شهامت اعتراف واقرار به گناهان گذشته ؟ شهامت ابراز ندامت از وقايع خونبار دورن جنگهاي داخلي كه در آن مستقيم يا غيرمستقيم دخيل بوده اند؟

 شايد هم  اينقدر به خودشان اعتماد ندارند كه در صحبت هايشان به جاي اينكه گوش مردم را از شعار دادن و فخرفروختن كر كنند، صادقانه با مردم سخن بگويند،  آنهم به زبان خودشان نه لحن استبدادي كه  هيچكس جرأت نكند در مقابل شان چيزي بگويند ؟ شايد اگر اين كار را بكنند، بتي كه از خود ساخته اند پيش چشم مردم سرنگون شده و ديگر كسي حتي سلامشان را هم عليك نگويد؟!؟

+ نوشته شده در  7 May 2007ساعت 11:20  توسط رضا پدرام  | 

مطالب قبلي- نشر مجدد

اينترنت نامه بجاي روزنامه؟!!

نويسنده: رضا "پدرام"

                                                                                                                             20 جدي 1385

 

بعضي از مردم خيلي بد بين هستند و واقعيت هاي كلان كلان را نمي بينند. مي گوئيد چطور؟ مثال كوچكش اوضاع و احوال كنوني افغانستان و تحولاتي كه بعد از ساقط شدن طالبان اتفاق افتاده است. آيا به نظر شما ما در اين چند سال پيشرفت و تحولي نكرده ايم  و تحولات شگرفي در جامعه و محيط كاريمان رونما نشده ؟ البته كه شده. مثال كوچكش عرصه مطبوعات. در زمان هاي قبل ،  صاحب يك روزنامه  مجبور بود خود را به هر دري زده و با استخدام چندين نويسنده و خبرنگار و عكاس و زحمت زياد روزنامه خود را نشر كند و با ديدن كوچكترين روزنه اي، پرسونل خبري خود را به  دنبال آن فرستاده تا از آن خبري تهيه كرده و در صفحه روزنامه اش به چاپ برساند. تازه اگر اوضاع بر وفق مراد مي بود  زحمات بي وقفه خبرنگار و عكاس و هم چندده نفر همكار قلمي به اضافه سردبير و مدير مسئول و منجر به انتشار روزنامه اي چهارصفحه اي مي شد. اما به لطف تحولاتي كه اتفاق افتاده و پيشرفتهايي كه شاهدش هستيم، امروز با داشتن دو نفر و يك پايه كامپيوتر و سيم ارتباطي اينترنت، مي توانيم نه يك روزنامه بلكه روزنامه ها را منتشر كنيم. خدا خيربدهد اختراع كننده اينترنت را. با صرف چند دقيقه وقت، ميتوانيم صدها خبر دست دوم و سوم را بدست آورده و بدون كوچكترين زحمتي به نام خود در روزنامه خود نشر كنيم. تازه، ديگر نياز به عكاس هم نداريم. چون در ارتباط با هر خبري در اينترنت، چندين عكس هم در مورد آن موجود است كه ميتوانيم بهترين آن را انتخاب كرده و در روزنامه خود بدون ذكر منبع آن ، چاپ كنيم.

حتماً الان مي پرسيد كه به سردبير و مدير مسئول ضرورت است تا مطالب اينترنتي را كه به زبانها و شايد لهجه هاي ديگر نوشته شده ، ويرايش كند. اما نه. چه ويرايشي؟ فقط مطلب را بگير و بدون خواندن چاپ كن. اما يك نكته هست كه شايد سردبير يا همان مديرمسئول روزنامه براي جلوگيري از آبروريزي، خيلي متوجه آن باشد. آن هم اينكه در نوشته هاي اينترنتي ، وقتي مطلبي طولاني است، بعد از نشر قسمتي از آن، ( لينك)[1]  داده شده با اين عبارت: "براي ديدن ادامه مطلب اينجا را كليك كنيد." سردبير بايد مواظب باشد تا اين نوشته را حتماً حذف كند در غير آن ...

البته اين سهولت تنها براي روزنامه ها نيست، هفته نامه ها و ماهنامه ها و البته رسانه هاي سمعي و بصري هم اين ترفند را ياد گرفته و از آن استفاده ميكنند.

در آخر اينكه، بيائيد خوش بين  تر باشيم و از پيشرفت هايي نظير اين، كه كار را برايمان سهل تر كرده، چشم پوشي نكنيم و اگر خيلي سخت گير هستيم و نكته سنج، بعضي اسامي را عوض كنيم. مثلاً بجاي روزنامه بگوييم: ‹ اينترنت نامه› يا بجاي گزارشگر روزنامه بگوييم ‹ وبلاگ خوان و يا وبگرد › و يا بجاي اخبار بگوييم ( سياحت اينترنتي)



[1] Link

+ نوشته شده در  7 May 2007ساعت 11:17  توسط رضا پدرام  | 

مطالب قبلي- نشر مجدد

(ناگفته هاي يك سرباز ائتلاف كه در افغانستان مأموريت دارد)

به قلم: محمد رضا "پدرام"

 

 

سلام همنوع متفاوت. ميدانم شايد حتي ميل به شنيدن حرفهايم را نداشته باشي، شايد بر اين باور ذهني خود پايبند باشي كه من نجس هستم، شايد هم مرا يك متجاوز يا غاصب متكبر سرزمين خودبداني كه پايم را از گليمم درازتر كرده و ميخواهم تو انسان برتر را كه بخاطر باورهايت، نزد خود بهترين انسانها هستي، صحبت كنم.

بگذار گفتني هايم را خلاصه  برايت بگويم، زماني كه به دنيا آمدم، من نيز چون تو لباسي بر تن نداشتم و سرشت مرا همان خداوندگاري سرشته است كه تو را نيز. وقتي پا به عرصه حيات گذاشتم، والدينم طبق دستورهاي آييني كه از والدينشان به آنها به ارث رسيده بود،  مرا تطهير كردند و همچون شما كه اغلب نام هاي مذهبي را بر خود مي نهيد، مرا با اسامي  و الفاظ كتاب مقدسمان مسما ساختند.

از كودكي ام يادم نمي رود،اگر در ساير اوقات نه، حداقل در اعياد مذهبي ،والدينم را مي ديدم كه به رسم نياكانم مراسم مذهبي را به جا مي آورند و بالطبع همچون هركودك ديگري، كوركورانه، صرف با اتكا به اينكه والدينم آن آيين را به جا مي آورند، در خاطرم همان ها نقش بست و وقتي بزرگتر شدم، در مكتب، معلم امور مذهبي از همان ابتداي راه، همان ها را كه از والدينم ناخواسته و ناآگاه در ذهنم گنجانيده شده بود، تبليغ و مهر تأييد نهاد.

خوب، ميخواستي چه بشوم؟ اگر به اين سخن معتقد باشي كه آموخته هاي خردسالي تا بزرگسالي محو نخواهد شد و حتي آينده را نيز تحت الشعاع قرار خواهد داد، من از نظر اعتقادي آن شدم كه والدينم بودند.( خوب تا اينجا شايد نجس بودنم، البته از نظر تو، توجيه شده باشد ، البته شايد)

.

.

.

و امروز، من در كشور تو به عنوان سرباز صلحبان حضور دارم. از ظاهر و لباسم پيداست كه وظيفه ام نبرد است و با تفنگ و خودروي زرهي كه سوارم، بايد از تو و كشورت  و صلح شكننده اي كه شايد چندان به نظرت گوارا نيايد، در مقابل هموطنان و همخونهاي ديگرت، حراست كنم.

جنگ واژه زشتي است و در هر لباسي كه باشد و به هر نامي كه خوانده شود، زننده و حاصل آن خونريزي و ويراني است. اگر فكر ميكني مأموريت جنگي من به عنوان يك صلحبان برايم آرماني و مايه خرسندي خاطر است، بايد بگويم اشتباه مي كني. هر روز كه به قصد انجام امور محوله، از پايگاه خارج مي شوم، لحظه شماري ميكنم تا شب شود و روزي ديگر از دوران خدمتم كاسته شود و زودتر اين محيط پر از تنفر و خطر را ترك كنم. ميداني وظيفه ام به چه مي ماند؟ به راه رفتن روي طنابي كه روي  رودخانه اي عميق ومواج كشيده شده  و دو سر اين طناب، يكي در دست سياستمداران كهنه كار و طراحان استراتژي جنگي نيروهاي متحد است كه حاضرند براي رسيدن به مقاصد سياسي شان، همه چيز از زيباترين ساختمانها و شيك ترين موترها گرفته تا جانهاي شيرين جوانان كشورشان را نيز فدا كنند و سر ديگر آن، در دست شبه نظاميان كشورت است كه دستشان جز فشردن ماشه تفنگ، كار ديگري بلد نيست، جنگجوياني كه تا ديروز هر اقدام جنگي شان ولو به قيمت تخريب خانه و كاشانه بيگناهان و انهدام زيربناهاي اقتصادي كشورت و كشتن زنده جانان به نام اين و آن، نام جنگ مقدس بر خود گرفته بود و امروز همانها در لباس ديگر، چه در داخل يا خارج از كشور، براي شايد هزارمين بار آله دست جهالت خود و دوستان روباه صفت خود شده و همچنان بر آنچه ميكردند، مشغولند.

ميداني، هر روز كه به قصد مأموريت از پايگاه خود خارج مي شوم، اين نگراني همراهم است كه مبادا جهل و حماقت و پول پرستي اين طرف، يا سياست بازي طرف ديگر به قيمت از دست رفتن جان خود و عزيزترين دوستانم تمام شود.

 بناءً ، شايد از لابلاي اين حرفها متوجه شده باشي كه بودن من در كشورت، خواست قلبي و شخصي ام نيست، بلكه نوعي اجبار مبتني بر سياست خارجي كشور زادگاهم است.

اگر از حرفهايم قانع شدي، بيا از امروز طور ديگري به همديگر نگاه كنيم، بيا اگر به اصول انساني و بشري و اصول جهاني ، نظر به عقده هاي عقيدتي و جهل درونمان،  بي باور هستيم، لااقل  از حيات وحش، اصل همزيستي مسالمت آميز را بياموزيم و بكار بريم. مي پرسي واضح تر صحبت كنم، باشد، شايد در برنامه هاي كه از حيات وحش تهيه مي شود، ديده باشي كه چطور اقسام حيوانات در حيات وحش ، با هم، در كنار هم و حتي روي بدن هم زندگي ميكنند، نمونه اش، زندگي بعضي از انواع پرندگان روي بدن تمساح، هزاران سال است كه اين پرنده روي بدن تمساح زندگي ميكند واضح است كه نه پرنده از زيستن روي بدن زمخت تمساح كه هرلحظه با رفتنش به زير آب، جايي براي ايستادن و تغذيه ندارد، دل خوشي دارد و نه تمساح از اينكه بار اضافي مدام روي دوشش باشد، اما جبر زمان و شايد نوعي قدرت و مصلحت ماورايي، آندو را به سكوت و ادامه اين وضع واداشته، وضعي كه هيچ يك شكايتي از آن ندارند و شايد تا ابد هم اين وضع دوام يابد.

امروز، من خوانده يا ناخوانده مهمان كشورت هستم، مهماني كه شايد  نزد ميزبان عزيز و شايد حضيض به شمار آيد، مدت اقامتم نامعلوم است و تو وكشورت، باز هم خواسته يا ناخواسته مجبور به پذيرايي از من هستيد، چه اين پذيرايي همچون خوردن ليموشيرين، اولش شيرين و آخرش تلخ باشد و چه منتهاي آمالتان براي رسيدن به آرامش و صلح و تمدن جهاني.

پس بيا، بجاي رد وبدل كردن نگاهها و جملات خصمانه و ترس و احتياطي كه در برخورد با يكديگر، يكي به نام غاصب ، متجاوز و كافر و ديگري  بنام تروريست بودن قائليم، را كنار بگذاريم و سكوت  و همزيستي مسالمت آميز را كه شايد بهترين آموزه حيات وحش است، روي دست گيريم و وجود همديگر را آرام و با حوصله تحمل كنيم تا روزي چنان شود كه بايد.

+ نوشته شده در  27 Sep 2006ساعت 12:34  توسط رضا پدرام  |  2 نظر

دوستان عزيز سلام. 

با گسترش تكنولوژي روز و نياز به دانش جديد، بر آن شديم تا از اندوخته هاي علمي و عملي چند ساله خود در راه ترجمه آثار نويسندگان انگليسي زبان در قدم اول و در قدمهاي بعدي با كمك ساير دوستان ، آثار نويسندگان زبانهاي ديگر را به زبان پارسي  برگردان و در خدمت علاقه مندان قرار دهيم.

بنده به اين عقيده ام كه همه ما در مقابل زبان مادري خوش مديونيم و بايد در راه اشاعه آن بكوشيم.

كشور عزيزمان افغانستان در طي ساليان اخير، آماج حملات بيشماري بوده كه زبان مادري مان نيز از آن بي نصيب نمانده است. وارد شدن واژه هاي بيگانه از يك طرف و استفاده نامتعادل از لغات انگليسي  در لابلاي گفتار پارسي كه متأسفانه اخيراً در بين مردم خصوصاً طبقه باسواد باب شده، باعث صدمه وارد شدن به پيكره زبان پارسي شده و اين خود نگران كننده است.

هدفمان در اين وبلاگ، علاوه بر ترجمه آثار به زبان پارسي دري، اشاعه فرهنگ پاس داشتن زبان پارسي دري نيز مي باشد.

اميدواريم با تكيه بر ارزش وقت، بتوانيم حداقل هر دو روز اين صفحه را به روز كرده و هم ترجمه و هم نوشته هاي پارسي را در آن بگنجانيم.

 

لازم به يادآوري است كه مترجمان متصدي اين وبلاگ آماده ترجمه هرنوع نوشته، مقاله وداستانهاي كوتاه از انگليسي به فارسي و بالعكس هستند.

به اميد روزي كه در كشورمان علم سالاري و وحدت ملي جاي خصومت هاي فعلي را بگيرد

 

+ نوشته شده در  27 Sep 2006ساعت 12:7  توسط رضا پدرام  |  4 نظر
+ نوشته شده در  7 May 2007ساعت 11:17  توسط رضا پدرام  | 

مطالب قبلي- نشر مجدد

معادل مؤدبانه ( به تو مربوط نيست ) در زندگي امروزي چيست؟

نويسنده:‌  رضا پدرام

 

دردنيا امروز ما كه ظاهر و چهره پيداي قضيه حرف اول را مي زند و به قول قديمي ها، عقل مردم به دريچه چشمشان محدود شده است، همه سعي دارند خود را زيبا و قابل قبول بنماينانند و طبعاً وقتي قاعده چنين است خيلي از گفتني ها و جملات صريح و بي پرده، مجالي براي گفتن پيدا نميكنند و هر جمله اي چه در زمان خوشي و چه در زمان خشم، به چاقوي تيز مصلحت سپرده مي شود تا هرگوشه آن كه امكان دارد در ذهن شنونده ،درنگي بر ادبي و خوب نبودن گوينده ايجاد كند، از بيخ و بن قطع گردد. تا اينجاي موضوع كه مشكلي نيست، خيلي خوب است كه از حرفهايمان بوي صلح و دوستي نمايان باشد واز تند گفتن و ناسنجيده گفتن جلوگيري شود. اما بعد ديگر اين قضيه كه به بي مبالاتي و به نوعي فضولي يك طرف در سئوال كردن و ابراز نظر كردن بر ميگردد،‌طرف دوم را در شديد برخورد كردن يا ساكت ماندن، در دو دلي و برزخ نگه مي دارد. بگذاريد با بيان مثالي موضوع را بازتر كنم:

در خانواده يا محيط كار با دو نوع افراد سروكار داريم:‌گروهي كه خواسته يا ناخواسته سرشان به كارشان گرم است و در مورد شما،‌شخصيت و كارهايتان حرفي براي گفتن ندارند. اما گروه دوم كساني ند كه خود را در صميمت با شما شريك احساس ميكنند و بر همين اساس به خود اجازه مي دهند درمورد هر آنچه به شما مربوط است،‌اظهار نظر كنند. سئوالات و حرفهايي ازين قبيل كه چرا اين لباس را پوشيده اي؟ چرا كفشهايت  اين مدلي است؟ چرا موهايت را بلند يا كوتاه كرده اي؟ چرا آرايش چهره ات چنين يا چنان است؟ چرا در فلان نوشته ات فلان كلمه را به كار نبرده اي؟ و گاهي پا را ازين هم فراتر گذاشته و مي پرسند: در برخوردت با فلاني چرا آرام صحبت ميكردي؟ چرا به فلان عضو خانواده ات اجازه درس خواندن ميدهي؟ و چراهايي ازين قبيل. حتي گاهي كه به خود زيادي مطمئن هستند و خود را بهترين و عاقلترين و با تكيه بر تجربيات زندگي خويش، كاملترين احساس ميكنند، به اين هم بسنده نكرده و در خصوصي ترين عرصه هاي زندگيت ( مسائل عاطفي و جنسي) سرك كشيده،‌سئوالاتي مي پرسند و نظر ميدهند. خوب حالا سئوال من اينست كه در برخورد با چنين اشخاصي كه موقعيت شغلي، اخلاقي يا مصلحتي كه  بيشتر از آن ياد كردم،‌ايجاب ميكند تا مؤدب باشيد، اگر بخواهيد به سئوالاتش جواب ندهيد و او را متوجه كنيد كه درين باره ديگر حرفي نزند،چه ميگوييد؟ معادل مؤدبانه جمله ( به تو ربطي ندارد و لطفاً ساكت باش) براي استفاده در مقابل اين افراد چيست؟

طبيعي است كه اگر در مقابل اين افراد از خود واكنشي نشان ندهي، خودشان نمي فهمند يا نميخواهند بفهمند . شايد هم از كنجكاوي در مورد مسائل شخصي ديگران لذت مي برند. اگر در مقابل اينگونه اشخاص سكوت كني، همچنان مي پرسند و نظر مي دهند. اگر با ايشان در صحبت همراهي نكنيد و از دادن جواب مستقيم طفره روي ، بيشرمانه سئوال خود را به گونه اي ديگر تكرار ميكنند. اگر با تغيير چهره و پوزخند با ايشان برخورد كني، فكر ميكنند مسخره شان ميكني و بالطبع ناراحت مي شوند. پس بايد چه كنيم؟

خوشحال ميشوم شما هم به اين مسئله فكر كرده، نظر خود را درين باره بنويسيد و راهكار و حربه كارآمدي را در مقابله با چنين افراد بيان كنيد. البته به شرط آنكه سرحرفتان باشيد و اگر امروز، فردا، يا دهها سال بعد خودتان اين اخلاق را پيش گرفتيد و ديگران در مورد خودتان همين راه را پيش گرفتند، غضبناك نشده و مطيع آنچه خود مي گوييد باشيد.

+ نوشته شده در  18 Oct 2006ساعت 11:31  توسط رضا پدرام  |  2 نظر

 

 شاد بودن هنر است، شاد كردن هنري بالاتر

زماني كه دري از خوشحالي برويمان بسته ميشود، در ديگري باز ميشود، اما عادت ما اين شده كه تا مدتها افسوس بسته شدن آن در را بخوريم، تا باز شدن در جديد را.

منشأ خوشي در مسائل و موضوعات اطرافمان نيست، بلكه خوشحالي بايد از درون خودمان سرچشمه گيرد، آنچه ما مي بينيم و لمس ميكنيم يا كارهايي كه ديگران براي شادي ما انجام ميدهند، خوشي نيست، آنچه ما به آن مي انديشيم و احساس ميكنيم و آنرا ابتدا براي ديگران و سپس براي خود انجام ميدهيم، شادي واقعي است.

(هلن كلر)

 

+ نوشته شده در  16 Oct 2006ساعت 13:29  توسط رضا پدرام  |  یک نظر

به خاطر تو روئيده ام

بر بادم ده ،

 اقاقياي من ،سرشار از تمناي پرپر شدن در دستهاي توست .

 

به خاطر تو ،

گل داده ام ،

مرا بچين ،

 غنچه سوسن من ،مرده بود ميان شمع شدن و شكفتن .

 

به خاطر تو

جاري شده ام ،

مرا بنوش ،

 بلور رشك مي برد به زلال چشمه سار من .

 

به خاطر تو

بال درآورده ام

شكارم كن ، پروانه شبم ،

پر مي زند بر گرد شعله بي شكيب تو .

 

به خاطر تو رنج خواهم برد

متبرك باد زخم عشق تو !

متبرك باد تبر و تيشه ، كمند و دام

و ستوده باد صليب و عطش !

 

يارا !

در خون خود خواهم غلتيد ،

كدام گل سينه ي زيبا ، كدام گوهر گرانبها ،

زيباتر و گرانبهاتر از تيغ خونچكان عشق تو ؟

+ نوشته شده در  14 Oct 2006ساعت 13:45  توسط رضا پدرام  |  3 نظر

 

دوستي هاي امروزي، حقيقت يا واقعيت؟

به قلم:رضا پدرام

 

هر وقت سخن از دوستي و محبت به ميان مي آيد، فطرتاً بايد احساس خوشايندي به انسان دست بدهد و به مصداق شعر معروف:

 درخت دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد         نهان دشمني بركن كه رنج بي شمار آرد

 كام دل انسان برآورده شود. اما امروزه، بعضي افعال و كلمات معني حقيقي خود را از دست داده و معني واقعي به خود گرفته اند. ميدانيد فرق بين حقيقت و واقعيت چيست؟ حقيقت آن چيزي است كه بايد باشد و در هر زمان و مكان بدون تغيير و ماندگار باقي مي ماند، اما واقعيت تعبيري از حقيقت است كه نظر به خواست ها و نيازمندي هاي هر زمان، رنگي نو به خود ميگيرد و بسيار ديده شده كه واقعيت يك چيز در ده سال قبل، با واقعيت فعلي آن كاملاً در تضاد است.

دوستي ها و محبت هاي امروزي هم عيناً  ناگزير از پذيرفتن اين امر شده است. حقيقت محبت  كه بسيار زيبا، دوست داشتني و دلنواز است، امروزه به  واقعيت هايي چون نيازمندي، مصلحت انديشي، ترجيح دادن بدتر بر بد و چيزهايي ازين قبيل تغيير ماهيت داده، اما هنوز با كمال بي شرمي به همان نام قبلي مسماست.

 در دروني ترين سطوح زندگي فاميلي، اگر فردي ادعا ميكند كه همسر يا شوهرش را دوست دارد، اين دوست داشتن بخاطر شخصيت و منش طرف مقابل نيست، بلكه چون داراي خصلت هايي باب ميل او مي باشد ، دوست داشتني و سزاوار محبت ورزيدن شده است. زيبايي، پولدار بودن، خانواده دوستي، سربه خانه بودن، براي زندگي و شريك آن ارزش قائل شدن و در يك كلام ايده آل نسبي بودن ، چراهايي است كه باعث محبت مي شود، اما فراموش نكنيم اين گونه محبت تنها قالب پوشالي محبت است نه حقيقت ذاتي آن.

در ديگر سطوح زندگي اجتماعي، اگر همكاري همكارش را ، همسايه اي  همسايه اش را  دوست دارد و يا دونفر به هر طريقي به هم اظهار دوستي ميكنند، اگر خوب به رفتار و كنه ضميرشان دقيق شويم، در اين دوستي تنها به دنبال رسيدن به رفع نيازمندي خود هستند و سعي ميكنند در وجود به ظاهر دوست خود ، حس نيازمندي خود را برطرف سازند، شايد اگر امروز ، فردا يا فرداهاي ديگر اين حس نيازمندي اشباع گردد، ناخواسته دوستي شان رنگ ببازد  . آيا دقت كرده ايد كه بسياري از دوستان قديمي،  به بهانه كمبود وقت و گرفتاري كه اصلاً وجود خارجي ندارد، امروزه با هم هيچ رفت و آمدي ندارند؟ آيا دليلي جز اين ميتواند داشته باشد؟

مثال ديگر آن، روابط آمر و مادون است. امروز  اگر رئيسي به همكاران زيردستش محبت ميكند و صميميت از خود نشان مي دهد،  شايد يكي از دلايل عمده اش بله گو بودن و مطيع بودن اين همكاران باشد نه توجه به شخصيت كاري و منش صادقانه شان كه باعث شده چرخ كارها خودبخود در مسير درستش راه بپيمايد. چه بسا اگر روزي يكي از همين همكاران صادق و درستكار هميشگي، بجاي بله گفتن بي چون و چرا، از شمشير تيز استدلال استفاده كند، محبتي كه تا ديروز باعث شده بود لحن آمر انه به لحن پدرانه و برادرانه تنزيل كند، به ديدگاهي كاملاً ستيزه جويانه و ملامت گرايانه تبديل شود. كيست كه ادعا كند در زندگي كاريش اين اتفاق نيفتاده است؟