تبليغاتX
در بسته

در بسته

مقالات و نوشته هاي شخصي رضا پدرام در کنار ترجمه داستانهاي كوتاه و حرفهایی که برای دل خودم می نویسم

قسمت سوم داستان تنها چشمانم براي خودم

 

.....  (لكشمي) چشم به راه سيتا به عنوان عروس خانواده اش بود.  خيلي وقت بود كه انتظار عروسي پسرش را مي كشيد و  مدتها بود كه منتظر روزي بود كه دختري جوان و پرانرژي  عروس خانواده اش شود و او را در كارها كمك نمايد. از زمانيكه دو دخترش عروس شده و به خانه شوهرشان رفتند، خانه سوت و كور شده و هم  سردي و سكوت خانه باعث رنجش و آزار ش بود. او ميخواست خانه اش پر از زندگي باشد، پر از اعضاي خانواده و پر از اميد و آرزو.

در واقع، انتخاب سيتا به عنوان عروس اينده خانواده نظر او بود. نه اينكه سيتا بهترين انتخاب لكشمي باشد، بلكه بيشتر به اين خاطر كه خانواده سيتا فقير كم ادعا بودند و البته كاملاً بي سواد. و البته دخترهايي كه جهيزيه كلاني دارند،  پسرهايي از خانواده هاي معتبر و سرشناس خاطرخواه ايشان هستند ، پسرهايي كه نيكنام و داراي شهرت و آوازه بلنده هستند.  او هرچه تلاش كرد تا كيلاس را اصلاح كند، نمي توانست و كيلاس به لوس بازي و كارهاي ناشايست  وناپسند خود ادامه مي داد. ولگردي ، ول گشتن در خيابان و گشت و گذار با گداها، مست كردن و حتي كارهايي بدتر از آن. بعضي وقتها قوم و خويشان به لكشمي در مورد شخصيت او هشدار مي دادند، اما او قبول نمي كرد كه پسرش از راه بيراه شده است. كيلاس يكه پسر بود و لكشمي هميشه مي گفت : « او بچه است و كارهايش از روي نافهمي و بچگي است. او از روي كنجكاوي اين كارها را ميكند و همه نوجوانان كنجكاو هستند. او به اين باور بود كه ازدواج باعث مي شود تا كيلاس دست از اين بچه بازيها بردارد.

يكي از  شبها در بستر، لكشمي به شوهرش ( سيداپا) گفت: « ببين، نظرت در مورد سيتا دختر رنگا چيست ؟ او دختر كاري و زحمتكشي است. كيلاس هميشه از مصاحبت و همنشيني با او لذت مي برد.»

شوهرش پاسخ داد: " رنگا هيچ جهيزيه اي ندارد تا به دخترش بدهد."

 " اما دختراني كه جهيزيه زيادي دارند همگي عروس شده اند. كيلاس ديگه بزرگ شده و اگر صبر كنيم تا دختر مناسب و جهيزيه داري پيدا بشه ، پير مي شه. سيتا بعد از ازدواج هم مي تواند لوازم زندگي را با سعي و كوشش خودش تهيه كند. من ديدم كه او چطور سخت كوش و با پشتكار است."

" اوممم"

" همسر كيلاس بايد زن چابك و با انرژي باشه كه او را پايبند زندگي كند. مشكل كيلاس اينه كه او خيلي باهوشه و خوب ميتواند براي فانتزي ها و ولگردي هاي خود دليل پيدا كنه. او نمي توانه روي مسائل زناشويي و زندگي مشترك تمركز كنه. اما وجود يك دختر خوب ميتوانه او را كمك كنه تا مرد زندگي بشه."

" تو راست ميگي. سيتا واقعاً دختر استثنايي هست. من رنگا را از كودكي مي شناسم. و ما در طول سالها رابطه خوبي با خانواده آنها داشته ايم."

لكشمي به فكرفرو رفت، او در ذهن خود رضايتمندانه مراسم عروسي پسرش را تصور مي كرد. عروس و داماد لباسهاي پنبه اي زعفراني رنگ به تن دارند-  داماد لنگ سفيد  و شال و عروس ساري- لباسهايشان به سنت ديرينه به هم گره زده است. آنها به دستورات روحاني مذهبي گوش داده و پنديت دعاي مخصوص عروسي را به زبان سانسكريت مي خواند. پنديت ظرف نارگيل را به آنها مي دهد. آنها شير نارگيل را به دهان يكديگر مي كنند و هر كدام از لمس كردن ديگري خجالت مي كشند. بعد از آن شروع به چرخيدن به دور آتش مي كنند. هر دو ساكتند. اعضاي خانواده عروس  و داماد در حاليكه دستار زرد رنگي به سر دارند دور عروس و داماد حلقه مي زنند. همه اعضاي خانواده خسته از كار مجلس هستند.  خنيازه هاي طولاني و بدن خميده نشان ميدهد كه منتظرند هرچه زودتر مراسم تمام بشه تا به استراحت بپردازند. بعد از آن،خانواده عروس و داماد، دوستان و همسايه ها به رقص و پايكوبي  و سورچراني مي پردازند. لكشمي و سيداپا حسابي ولخرجي كرده اند، انها خوب مي دانند كه خانواده سيتا به هيچ وجه نمي توانستند همچون مراسمي بگيرند. تمامي مراسمي عروسي در خانه لكشمي بر گزار مي شود، خانه اي كه به تازگي رنگ آميزي شده و كف اتاقها از تميزي برق مي زند. مهمانان داخل و بيرون خانه را پر كرده و حتي عده اي بيرون از خانه  و جلو خانه همسايه ها به سورچراني  و عيش و نوش مشغولند.  لكشمي و دخترش در بين مهمانها گشت و گذار مي كنند و غذا، نوشيدني و ميوه تعارف مي كنند. هرچند اين روز لذتبخش و به يادماندني براي لكشمي است، اما با تمام شدن آن لكشمي نفس راحتي مي كشد.

 آمادگي ها براي مراسم عروسي او را از پا انداخته بود ، نه اينكه دلش براي پولهاي خرج شده بسوزد. او از اينكه بهترين مجلس را براي عروسي پسرش گرفته بود، اصلاً ناراحت نبود. او مطمئن بود كه چنين محفل اعياني، همسايه ها را حيران ساخته بود. حتي آنهايي كه دخترشان را به كيلاس نداده بودند هم تحت تأثير اين محفل باشكوه قرار گرفته بودند. وقتي  مراسم عروسي پايان يافت و لكشمي عروسش را به همراه خانواده اش به خانه فرستاد، اميدوار بود تا عروسش بفهمد كه چقدر در خانواده جديد محترم و ارزشمند خواهد بود.

 

سيتا به هر طرف كه نگاه ميكرد در  و ديوار را چراغاني مي ديد. جشن مذهبي يوگادي در خانه جريان داشت. بوي خوش هل و ادويه از مطبخ بلند بود و فضاي نوراني مراسم، عصر تاريك و غم انگيز را در اين گوشه دنيا معطر و لطيف و دوست داشتني ساخته بود. پنديت به تازگي دعاي مقدس و باستاني مراسم يوگادي را  خطاب به الهه موجود در محفل به پايان رسانده بود. آنها مجسمه هاي سنگي رب النوع را كه تاجهايي از گل داشتند شستشو داده و  بر سر و روي رب النوع مقدس خود برگ گل و شير مي ريختند. بوي عنبر  و مشكي كه از اطراف مجسمه ها بر مي خاست، فضاي خانه را عطرآگين ساخته بود. اما خدايان، توجهي به جمعيت نداشتند،ا حتي زماني كه نارگيل، كيله و برنج توسط يكي از حاضرين به آنها تعارف شد، از خود واكنشي نشان ندادند. ( ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  18 Apr 2007ساعت 16:59  توسط رضا پدرام  |