شاد بودن هنر است، شاد كردن هنري بالاتر
زماني كه دري از خوشحالي برويمان بسته ميشود، در ديگري باز ميشود، اما عادت ما اين شده كه تا مدتها افسوس بسته شدن آن در را بخوريم، تا باز شدن در جديد را.
منشأ خوشي در مسائل و موضوعات اطرافمان نيست، بلكه خوشحالي بايد از درون خودمان سرچشمه گيرد، آنچه ما مي بينيم و لمس ميكنيم يا كارهايي كه ديگران براي شادي ما انجام ميدهند، خوشي نيست، آنچه ما به آن مي انديشيم و احساس ميكنيم و آنرا ابتدا براي ديگران و سپس براي خود انجام ميدهيم، شادي واقعي است.
(هلن كلر)
+ نوشته شده در
16 Oct 2006ساعت 13:29  توسط رضا پدرام
|
به خاطر تو روئيده ام
بر بادم ده ،
اقاقياي من ،سرشار از تمناي پرپر شدن در دستهاي توست .
به خاطر تو ،
گل داده ام ،
مرا بچين ،
غنچه سوسن من ،مرده بود ميان شمع شدن و شكفتن .
به خاطر تو
جاري شده ام ،
مرا بنوش ،
بلور رشك مي برد به زلال چشمه سار من .
به خاطر تو
بال درآورده ام
شكارم كن ، پروانه شبم ،
پر مي زند بر گرد شعله بي شكيب تو .
به خاطر تو رنج خواهم برد
متبرك باد زخم عشق تو !
متبرك باد تبر و تيشه ، كمند و دام
و ستوده باد صليب و عطش !
يارا !
در خون خود خواهم غلتيد ،
كدام گل سينه ي زيبا ، كدام گوهر گرانبها ،
زيباتر و گرانبهاتر از تيغ خونچكان عشق تو ؟
+ نوشته شده در
14 Oct 2006ساعت 13:45  توسط رضا پدرام
|