دوست من، بیتای نازم، سلام.
الان که دارم برای تو می نویسم، حال خوشی دارم، یک جور امیدواری، یک جور خوشحالی، احساسی که نمیدونم اسمش چیه. تو الان اینجانیستی، اصلا معلوم نیست یادی از من در مخیله ات است یا نه، میگن دل به دل راه داره. شاید همین الان که من دارم افکارم رو از طریق دکمه های بیروح کامپیوتر روی صفحه مجازی سفید رنگ پیشرویم انتقال میدهم و نغمه گیتار با صدای خواننده روس هارمونی دل انگیزی رو تشکیل داده و من را تا ناکجای سرزمین احساس با خودش می بره، تو خواب باشی، شاید هم در عالم رویا داری ناکجاها رو سفر می کنی، اما من، سراسر لذتم. سراسر شور، سراسر سبکی . مثل پری کاه شاید هم سبکتر از اون.
بگذار بهت بگم که تو برام چیزی بالاتر از یک وجود خاکی، بالاتر از یک انسان و والاتر از یک شخصیت انسانی هستی. شاید من دارم مبالغه میکنم، اما این مبالغه نه از روی زبانبازی، بلکه تراوشات ذهنی من هست، تراوشات ذهنی که به روح، جسم، حرکات و خلاصه همه اونچیزی که از وجود نازنینت سرچشمه میگیره، احترام می گذاره.
میدونی، الان که فکر میکنم می بینم مرغ هما، سایه اش رو تمام و کمال روی سرمن انداخته و من خودم بی خبرم، من و تو، با هم، هم نشین، هم راز، هم صحبت اونهم به دور از اغیار ، زیر یک سقف؟
نه !
همین الان هم که فکر میکنم باورم نمیشه. صحبت ص ک ص نیست، صحبت برآورده ساختن نیازهای انسانی و به قول فروغ حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی نیست. صحبت از هم آغوشی محض نیست که پایان اون کرختی موقتی باشه ناشی از تلاطم دوبدن در هم و تراوش شیره جان. صحبت از تفاهمی است که این هم آغوشی نصیب من خسته می سازه، چیزی فراتر از نیازهای انسانی، چیزی والاتر از ص ک ص، چیزی خیلی عزیزتر و غیرقابل وصف که عنوان یک هم اغوشی ساده رو به اون داد.
بسا اوقات، با تو بودن برای من لحظاتی هست که شاید در تمام عمرم نه داشتم و نه هم خواهم داشت. احساسات نابی که هروقت دلم می گیره و میخوام یک ترک شیرازی، یک نازنین سیمین بدن ،مشکین موی شکر لب، یک دلدار رو آنجوری که حافظ در اشعارش وصف کرده بود، یکزن تمام عیار رو در ذهنم تجسم کنم، تورو با آن صمیمیت تکرار نشدنی و ناب، در آینه ذهنم مجسم می کنم.
بگذار اینو بگم، بیتای من، که من به تو نه به چشم یک همسر، بلکه یک دوست، یک همزاد قدیمی نگاه میکنم. کسی که روح من و اون در ازل با هم همنشین بوده و در ابد همنشین خواهد بود. تو برای من بهترینِ دوستان از جنس لطیف بوده و هستی.
الان که دارم به تو فکر میکنم و از تو می نویسم، تمام وجودم از بوی ناز بدنت پُر شده اما ترسی گنگ در وجودم زبانه می کشد، می ترسم. میترسم این لذت رو بار دیگر نداشته باشم،، می ترسم لذت اینبار ، بدنی و خاکی و ازجنس زمینی ها باشه و خاطرات خوش با هم بودن رو که من با هیچ چیزی عوضش نمیکنم، خدشه دار کنه.
بیتای من، نازنین من، ای کسی که در تفکر به او شادی من نهفته است، ای دختر آفتاب، دوستت دارم نه از جنس دوست داشتن های زمینی و نه هم از جنس عاشقانه هایی که این روزها رایج است. دوستت دارم به عنوان یک واقعیت زیبا، به عنوان یک صحنه بی بدیل طبیعی، به عنوان لبخند صبح بر یلدای شب.
دوستت دارم و برایت بهترین ها را آرزو میکنم. میدانی کدام بهترین ها را؟ آرزو میکنم هرکجا هستی احساسی داشته باشی همچون احساسی که تفکر به تو و یادآوری تو به من میدهد. آرزو میکنم شاد باشی و خوشبخت و فارغ بال و سبک مثل همین حالی که من هم اکنون دارم.
به نیت تو و خلوص قلبی که به تو دارم، گفته های قلبی خودم رو با زبان فروغ به تو تقدیم می کنم:
ای شب از رویای تو رنگین شده،
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش،
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام زآلوده گی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من

ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دوچشمانت چمن زاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش ازینت گرکه در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من.