تبليغاتX
در بسته

در بسته

مقالات و نوشته هاي شخصي رضا پدرام در کنار ترجمه داستانهاي كوتاه و حرفهایی که برای دل خودم می نویسم

 

 امروز صبح موتر دفتر کمی ناوقت تر از روزهای دیگر به دنبالم آمد, چیزی حدود چهل دقیقه و خوب برایم جالب بود علت این دیر آمدن را بفهمم؛ آخر  با وجود خوش قول نبودن ما افغانها و اهمیتی که به زمان نداده و نمی دهیم,خیلی کم اتفاق می افتاد که شاهد دیر آمدن موتر دفتر , انهم اینقدر طولانی باشیم. اما این تازه اول ماجرا بود, مسیر هرروزه که ده دقیقه بیشتر طول نمی کشید, امروز حدود نیم ساعت طول کشید. چرا؟ آخر جناب وزیر در معیت معاون اول جناب رئیس جمهور قدم رنجه فرموده و به هرات تشریف آورده بودند و چه بهانه ای بهتر از این تا پولیس ها سرک ها را بند کرده و تا شعاع یک کیلومتری نقطه ای را که موتر عالیجنابان از آن گذر می کند, بسته و به کسی اجازه ندهند از آنجا گذر کند؛ مباد خدای نکرده گردوغباری بر لباس عالیجنابان بشیند و یا راه بهشت گم کرده ای! خود را برای زودتر رسیدن به ارض موعود در مسیر عالیجنابان منفجر کند. من نمی فهمم آیا در بلاد دیگر هم چنین رسم است و اگر وزیر یا دیگر مقام عالیرتبه ای بخواهند از شهری به شهر دیگر سفر کنند باید شهر به حالت نیمه تعطیل در بیاید و مردم فعالیت های روزمره شان را کنار گذاشته و حتی از دکان به خانه هایشان یا برعکس نروند تا مبادا گزندی به این عالیجنابان برسد؟ قبول که امنیت آنطور که باید تامین نیست, قبول که باید احتیاط کرد, قبول که ایشان خونشان از خون سایر مردم رنگین تر است!, قبول که اگر اینها نباشند شاید ما هم نباشیم! قبول که وظیفه پولیس است تا از ایشان بیشتر از سایر شهروندان مراقبت کند!, اما خوب سئوال اینجاست که گناه مردم بیچاره ای که به لقمه نانی محتاجند و از صبح تا شب جان می کنند تا شکمشان را سیر کنند به خاطر ایشان و سفرشان که شاید نتیجه ای داشته و شاید هم مثل همیشه نداشته باشد, از کار بخور و نمیرشان بیفتند.

اگر شما که الان این مطلب را می خوانید اهل افغانستان باشید و سفری به ولایت هرات کرده باشید و با سرک های محدود این شهر آشنا باشید حرفهم را خوب بفهمید. اما برای آنانی هم که هراتی یا هرات دیده نیستند همینقدر بگویم که هرات شهر که چه , شهرکی کوچک است با نفوسی چندمیلیونی و موترهای فراوان. کافی است برای یک دقیقه به هر دلیلی یکی از سرکها بند شود تا ترافیکی وحشتناک در چهارطرف ایجاد شود, حالا تصور کنید که مرکزی ترین نقطه شهر که بیشتر سرکها از آن می گذرد به شعاع چندکیلومتر توسط مامورین امنیتی مسدود باشد و به هیچ احدالناسی اجازه ندهند از آن عبور کند, حال چه آمبولانس باشد, چه موتر رسمی دولتی, چه تاکسی  و چه پای پیاده!

از مطلب دور نشوم, راهبندی های این چندروزه و مزاحمت های زیادی را که سفر معاون اول رئیس جمهور و هیئت همراهش برای مردم هرات ایجاد کرده است, این مفهوم را هر دم در ذهن انسان تداعی و پررنگ تر میکند که : دولتمردان این کشور مایه زحمت اند, نه رحمت! و اگر در سایر کشورها دولت خدمتگزار مردم است و دولتمردان از تمام قوای جسمی و روحی شان برای خدمت به مردمشان استفاده میکنند, اینجا قضیه برعکس است و مردم باید در خدمت دولتمردان و دولت باشند و در مقابل آن هیچ انتظاری هم نداشته باشند. این را هم باید اضافه کنم که این بار اول نیست, در وقت برگزاری کنفرانس اکو برای یک هفته تمامی دکانها و بازارها تعطیل بود و مردم بیچاره باید سرگرسنه بر بالین می گذاشتند چرا که دولتمردانمان مهمان داشتند!

مطمئنم هم اکنون همه مردم ما این دعا را هرلحظه دعا میکنند وانتظار اجابت دارند که:

خدایا, هرچه زودتر هیئتی اعزامی را از شهرمان دور کن تا نفسی راحتی بکشیم, ما عطای این بزرگان را به لقایشان بخشیدیم, ما که حالا متقاعد شده ایم خیری از آنان نمی بینیم و آنها را به حال خودشان رها کرده ایم, تو هم رحمی به دلشان بینداز تا ما را به حال خودمان بگذارد.

خدایا, پای هیچ هیئتی را به شهرمان باز نکن تا روال عادی زندگی مان خدشه دار نشود و بتوانیم همینطور که هست با بخور ونمیر زندگی کنیم.

آمین یا رب العالمین.

 

                                      


 

+ نوشته شده در  2 Jul 2008ساعت 14:46  توسط رضا پدرام  | 

 

 امروز هشتم سرطان پنجمین سالگرد ازدواجمان است. پنج سالی که خیلی زود گذشت, تو گویی به اندازه پلک زدنی. نفهمیدیم چطور حدود دوهزار روز, چهل هزار ساعت,  دو و نیم میلیون دقیقه, یکصد و پنجاه و پنج میلیون ثانیه را در چشم برهم زدنی پشت سر گذاشتیم. پنج سالی که در آن همه چیز بود, عشق, محبت, دعوا, قهر, آشتی, لذت  و افسوس و حاصل این پنج سال در زیر یک سقف زندگی کردن, امروز  کوله باری از تجربه است و شاهزاده پسری است به نام  پویا که به راستی همچون نامش پویاست ودوست داشتنی و البته زیرک و باهوش, موجودی که عمیقا دوستش داریم و حرکاتش چه خوب و چه بد همگی برایمان دلنواز و زیباست.

 

امروز حالتی خاص دارم, نه خوشحالم و نه ناراحت, نه مـتاسفم ازینکه چرا اینقدر زود گذشت و نه هم از خدا میخواهم که مابقی عمر به همین منوال بگذرد( شاید ازین بهتر را از زمانه چشم انتظارم). امروز خود را در بحری عمیق سوار بر زورقی دست ساز می بینم که سکانش در دستان خودم است و باید در تندباد حوادث آنرا به سرمنزل مقصود برسانم, و این سکانداری امریست ناگزیر. وقتی ماحولم را نگاه میکنم و به امواج بیکرانی که توفنده , هرلحظه به سویم می آیند و بعید نیست که در لحظه ای کوتاه بنیان قایقم را برهم کنند, وقتی به بدنه ضعیف زورقم که هنوز به اندازه ای که باید محکم نیست و نتوانسته ایم خوب قیراندودش کنیم تا در مقابل کوچکترین باد مخالفی عنان به جهت دیگر کج نکند و به سویی متمایل نشود, دلم می گیرد و ترسی عمیق به جانم می افتد, ترس از ناکامی در  غلبه بر مشکلات و تندباد حوادث , ترس از رساندن زورق و مسافرینش به ساحل امن نجات, ترس از کم آوردن در مقابل دیگران در دنیایی که تنهایم و تنها, ترس از روسیاه شدن در برابر دوست خوبم خدا, ترس از زانو زدن در برابر دشمن بزرگم کم ارادگی و جبونی, ترس از ....

 

حاصل پنج سال زندگی مشترک و دوسال تحصیل و مشق در مکتب رهبری و مطالعات متعاقب آن, این شده که با دیده ای بازتر به زندگی نگاه کنم و ضعفم را بپذیرم, در مقام یک رهبر در جامعه کوچک خانواده ام, سنگ زیرین آسیاب باشم و به دیگران کمک کنم تا راهشان را پیدا کنند, هرچند خودم و خواسته هایم نادیده گرفته شوند و به زحمات و تلاشهایم ارج گذاشته نشود.

شاید بجا باشد که درینجا از همسرم , از شریک زندگیم از کسی که در اکثر لحظات به دوش کشیدن بار زندگی همراه و همیارم بوده به نیکی یاد کنم. او که خوب است و همیشه خواسته و می خواهد خوبی پیشه اش باشد, به دیگران کمک کند و انسان وار زندگی کند.هرچند گاهگداری خسته میشود و خواسته یا ناخواسته سنگینی اش بر سنگ زیرین آسیاب بیشتر میشود, اما خوب به مصداق ضرب المثل هراتی خودمان: صورتی که صدبوسه ونوازش را تحمل کند, باید تاب تحمل سیلی را هم داشته باشد, از او شکوه ای ندارم.

از همسرم خواستم تا پستی جداگانه بنویسد و تجربه این پنج سال را بی پیرایه از زبان خودش بنویسد که اگر چنین شد, پست بعدی را از زبان او خواهید شنید.

این پست را با آرزوی خوشبختی برای خودم وخانواده ام و تمامی زوجهایی که در کوره راه زمانه بار زندگی را صبورانه یا نا شکیبا به دوش می کشند, و نیایش جبران خلیل جبران که دنیای حرف را در چندجمله خلاصه کرده, به پایان می رسانم:

پروردگارا,

به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم

صبوری ده تا تغییر دهم آنچه را میتوانم تغییر دهم,

مرا فهم ده تا فرق این دو را بدانم,

بینشی ده تا متوقع نباشم دنیا و مردمان آن مطابق میل من رفتار کنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  29 Jun 2008ساعت 11:38  توسط رضا پدرام  | 

 

چندشبی است که موضوعی سخت فکرم را به خود مشغول کرده است. هرجا که میری, دوست و آشنا و بیگانه را می بینی که می نالند و از وضعیتی که دارند راضی و خوشحال نیستند, یکی از درآمد ناکافی می نالد, دیگری از اعضای خانواده اش که با او سرسازگاری ندارند, عروس از خشو می نالد که در کارهایش مداخله میکند و خشو از عروس که بچه اش را از او گرفته است. شوهر از زنش می نالد که چرا خواسته های روحی و جسمی او را نادیده می گیرد و زن از اینکه شوهرش خستگی های بیرون از خانه را با خود به خانه می آورد و چرا تجملات کافی را برای کم نیاوردن و هم طراز بودن با دیگر خانمها فراهم نمیکند, مأمور دولت که خود در فساد غرق است از ناکارآیی و فساد دولت می نالد, مراجعین به شعبات در حالی که خود بدون اینکه مأموری که کارشان به او بند است در کارش بندش ایجاد کند, پیشدستی کرده و نام شیرینی یا همان رشوت را به زبان می آورد تا کارش زودتر انجام شود, آنوقت وقتی بپرسی میگه که فساد اداری زیاد هست , و و و .

 

 در کل خنده و رضایتمندی که حاصل قناعت و آرامش درونی است در جامعه ما و بین مردم ما گُم شده و دیده نمیشود.

سئوال من اینست که چرا ما اینقدر پرتوقع هستیم و همه چیز را عالی و تمام و کمال میخواهیم؟ آیا خودمان با تمام و کمال عیار هستیم؟ آیا گنجایش آن را داریم؟

از طرف دیگر خیلی چیزهایی خوبی داریم که هرلحظه از آنها استفاده می کنیم و بودن آنها باعث چرخیدن چرخ زندگی میشه, چیزهایی که فراموششان کردیم و نمیخواهیم باور کنیم که همینها تحفه های خدایی هستن برای بهبود زندگی. اگر کمی با دقت تر به اطرافمان نگاه کنیم, میتوانیم  داشته های ارزشمندی را ببینیم که نداشتن حتی یکی از آنها ما را  ازین رو به آنرو میکند: همسر دلسوز, پدرو مادر سالم و صحتمند, فرزندان سربه زیر, محیط کاری که در آن میتوانیم کار کنیم, درآمدی که اگر درست مصرف بشه زندگی مان را می چرخاند, اقاربی که بودنشان با تمام زحمت, رحمت است و وقتی قدرشان را میدانیم که خدای نکرده از دست شان بدهیم یا مدتی دور از آنها زندگی کنیم , شرایطی که با وجود سختی, اما به مراتب بهتر از گذشته است و این توقعات ماست که باعث میشه احساس کنیم شرایط ناگوار است نه خود شرایط  و هزاران چیز دیگر.

 

بگذارید گفتگویی را که چند شب قبل در فیلمی شنیدم برای شما نقل قول کنم:

در وقت خوابیدن نواسه ای با مادرکلانش صحبت میکرد که درس امروز عقایدشان در مورد خدا, مهربانی اش و اینکه همیشه حرفهای بندگانش را می شنود و به آنها و دعایشان توجه میکند, بوده است . نواسه از مادرکلانش می پرسید که آیا واقعاً خداهمیشه حرفهای بندگانش را می شنود و به آنها توجه میکند؟ مادر کلان با لبخندی شیرین جواب داد: " بله. اما نه اینطور که اگر مثلاً بنده  گرسنه ای از خدا بخواهد که سیرش کند فوری از آسمان برایش غذایی به زمین بیاندازد. بلکه دعا و خواسته بنده اش را اینطور اجابت میکند که سر راهش قلاب ماهیگیری قرار میدهد تا بنده دعاگو این قلاب را برداشته و با آن از دریا ماهی بگیرد و شکم گرسنه اش را سیر کند. به این طریق هم دعای او که سرشدن شکمش بوده برآورده شده و هم حکمت عمیق خداوندی که مصداق ( از تو حرکت و از خدا برکت) است , بجا شده است."

 

چه خوب است که این حکایت را در ذهن داشته باشیم,  به جای نالیدن برای نداشتن فلان و فلان, در اطرافمان دنبال قلاب های ماهیگیری باشیم که خدا به اشکال مختلف سرراهمان قرار داده تا چاره مشکلاتمان باشد, بیاید قناعت و آرامش درونی و لبخند را به زندگیمان دوباره پیوند بزنیم و بنده هایی شکرگزار و شاد باشیم تا  بنده هایی عبوس و ناشکر و ناراضی.

 

خداوندا، تشکربه خاطر تمامی چیزهایی که به ما داده ای، دوستت داریم.

+ نوشته شده در  26 Jun 2008ساعت 12:4  توسط رضا پدرام  | 

خدایا! نمی فهمم نوشتن چیزهایی که ذهنم را چون موره می خورد و من را از زنده بودن و نفس کشیدن پشیمان میکند، درست است یا نی.

 

خدایا! مارا در چه زمانه ای خلق کرده ای، در چه سرزمینی، در چه آب وهوایی، در بین چه مخلوقی.

از چی شکایت کنم خدایا، از ناتوانی خود که تحمل ذره ای از ناملایمات را ندارم، از آب وهوایی که می بیند مردم ما سخت به مهربانی و بخشش آن ضرورت دارد، اما باز هم خسیسی میکند و  به جای بارش قطرات باران، گرد و غبار  و بادهای توفنده را بر سر بیچاره مردم این سرزمین فرو می ریزد.

خدایا! از گرانی ارزاق و نرخ بالای موادغذایی شکایت کنم که هرلحظه کمر مردم را بیشتر در زیربار سنگینی خود خم میکند و چیزی نمانده که تحمل نامقدار مردم تمام شود.

خدایا! از تاجران این سرزمین بگویم که به چیزی جز کلان کردن سرمایه شان فکر نمیکنند و صدای ناله کودکان گرسنه این آب و خاک که از فرط فقر و نداری فغان می زنند، موسیقی دلخواه شان شده است!

خدایا، بزرگوارا!

نمی فهمم چه شکلی هستی و چه شمایلی داری، در کجا خانه داری  و چه هوایی در سرداری، تابحال همیشه تو را مهربان و دلنواز و دانای برهمه چیز دانسته و نمیتوانم و یا شاید هم نمیخواهم تو را خلاف آن تصور کنم. اگر همه این صفات برازنده توست که البته هست، پس این همه مصیبت بر مردم بیچاره این سرزمین را چه تعبیر کنم.

خدایا! تو که می فهمی ما بنده ها چقدر ضعیفیم و چقدر کم طاقت. تو که می فهمی از روزی که زاده شده ایم جز دربدری و بیچاره گی هیچ ندیده ایم. خدایا چی را میخواهی ثابت کنی و به رخ ما بکشی؟ ضعف مان را؟ خوب ما که ناگفته آن را قبول داریم. قدرت بی انتها و لاتوصیفت را؟ اما ما که در آن شکی نداریم وهمیشه تو را قادرترین و بهترین دانسته و میدانیم.

 

خدایا! هیچ برای گفتن نداریم جز اینکه: با ما مثل خودت رفتار نکن، ما بدیم و گنهکار و ضعیف، اما تو با آنچه هستیم با مارفتار کن.

خدایا! از ضعف خودم و ضعف انسانهای دیگر مخلوق تو به خودت پناه می بریم.  ما ضعیفان را ببین واندکی بیشتر برما رحم کن.  بیچاره مردم این دیار خسته اند، خسته و ناامید و درمانده، خدایا خستگی شان را با نزول برکاتت زائل کن.

خدایا! اگر بخاطر گناهان و کاستی ها و اشتباهاتمان جزایمان میدهی، خدایا به خودت قسم ما را از بقیه این مجازات معاف کن که سخت رنجوریم و دیگر طاقت و رمقی در روح و بدن خسته مان باقی نمانده است.

خدایا! اگر ما را بخاطر گناهان پدران و اجداد گذشته و یا نواسه هاو نسل های بعدیمان جزا میدهی، خدایا بر ما آسان گیر تا تحمل این جزا را داشته باشیم.

خدایا! دلمان پردرد است ودامنه توقعاتمان از تو که جز تو کسی را نداریم، وسیع.  با آنکه دست، قلم را بر شکایت از ضعف خودمان و نوشتن شکوه نامه مجبور می سازد، اما قلبمان، بزرگی و عظمت و عطوفت و بی مثالی و لطف تورا هرلحظه فراد می زند و نمیشود از تو بد گفت و از تو شکایت کرد.

خدایا! باز هم می گویم و از ته دل دعا میکنم: از ضعف و زبونی خودمان ، از ناشکیبایی مان به تو پناه می بریم.

خدایا! به دور از خودخواهی و ریا و تزویر و شعار، ناتوانی و کوچکی ذهنم را که خود بر آن خوب واقفی، با دیده بصیرت خود بنگر و آنچه صلاح توست انجام بده اما ضعیفی ما بندگان را هم در نظر داشته باش.

+ نوشته شده در  23 Jun 2008ساعت 11:37  توسط رضا پدرام  | 

ميرآب شهر ما...

 

24 دلو 1385

هميشه شنيده بودم كه بشر ترقي پذير است واگر يكبار شانس درخانه آدم را بزند، زندگي ازين رو به آن رو مي شود. اما فكر نمي كردم روزي به چشم خود شاهد اين مسئله باشم. بگذاريد آنچه را ديدم بي كم و كاست برايتان نقل كنم:

ديروز بعداز چاشت كه خسته از درس و مكتب به خانه بر مي گشتم، ديدم كه نل آب پيش روي خانه مان تركيده و تمام كوچه را آب برداشته است. مجبور شدم قبل از اينكه به خانه بروم به رياست مربوطه رفته و نفر موظف را بياورم تا نل را ترميم كند. چون بعدازچاشت بود ازكارمندان فني كسي نبود، خواستم به خود رياست بروم و از  رئيس بخواهم كه كسي را براي ترميم نل آب بفرستند اما عسكر موظف دم در گفت: رئيس صاحب جلسه دارند ، و چون جلسه خاص است كسي داخل شده نمي تواند. ناگزير شدم صبر كنم تا كسي از كارمندان پيدا بشه و با من بيايد و نل را ترميم كند.  روي نلهاي شكسته قديمي نشسته و باخود فكر ميكردم كه درس فرداي شاگردان را كه در مورد قانون و تطبيق آن در جامعه بود، را چطور و با چه زباني به بچه ها تفهيم كنم تا بهتر درك كرده و در زندگي شخصي شان آن را به كار ببرند. بايد مثالهاي عيني از جامعه مي آوردم و البته خود را براي سئوالات پرسش گر آنها هم آماده مي كردم.

در حاليكه غرق فكر بودم و با خود جوابهاي احتمالي شاگردان را جواب ميگفتم، كسي سرشانه ام زده و گفت: " هان، استاد، اينجا چكار ميكني؟ ديدي كه بالاخره گذر پوست به دباغ خانه افتاد و تو كه هميشه مارا بخاطر بيكاري و بي عاري ملامت مي كردي، حالا به ما محتاج شدي؟" وقتي روي خود را برگرداندم، فكر ميكنيد كي را ديدم. بله،            ( شادگل) برادر گل وي. با خود گفتم (شادگل) اينجا چكار ميكنه. راستش خيلي تعجب كردم . شايد اگه بگم (شادگل) كي هست و چه پيشينه اي داره، شما هم مثل من از تعجب شاخ در بيارن. (شادگل) از مهاجرين بيجا شده داخلي بود كه موقتاً در يكي از كمپ هاي مهاجرين زندگي ميكرد. وضع زندگي او و خانواده اش خيلي خراب بوده و چون نه سواد داشت و نه كاري بلد بود، ويلان و سرگردان بود. البته تنها او  نبود، اكثر كساني كه چه در كمپ زندگي ميكردند و يا در شهر براي خودشان خانه گرفته بودند، كار درست و مشخصي نداشتند و جز آفتاب نشيني و نشستن به انتظار رسيدن كمك هاي امدادي مؤسسات خيريه، ساعت تيري نداشتند. اما حالا همان شاد گل روبروي مه، با لباسي آراسته و سرو وضعي كه ميگفت حتماً در آنجاپست و وظيفه اي دارد، ايستاده بود.

وقتي شاد گل ديد كه مه از ديدن او تعجب كردم، خنده مستانه و پيروزمندانه اي سرداده و گفت: " هان، معلم صاحب، چرا تعجب كردي؟ فكر كردي اينكه معلم هستي و هميشه از قانون و  اينكه هركس بايد بر اساس چيزهايي كه ياد داره به جايي كارمند بشه، گپ مي زني و سخت از گفتن اين گپها خوشحال هم هستي، فكر ميكني در شهر هم اين گپ ها جايي داره ، نه كاكا، اينها همه گپهاي مقبول و كتابي هست كه فقط در جلسه هاي مهم كه خارجي ها و مؤسسات خارجي حضور دارند گفته مي شه، آنهم براي  دلخوشي آنها وبس. شايد از ديدن من اينجا تعجب كردي. البته حق هم داري. درسته كه من سواد ندارم و كاري هم ياد ندارم، اما مي بيني كه اينجا آدم مهمي شدم.. از روزي كه از هم قريه هاي ما، در اينجا چوكي هاي بلندي به دست آورده اند، نان ما به روغن شده و سواي اينكه به  لطف قوميت و نسبتي كه با آقابالاسرها داريم، به محض استخدام شدن جاي كارمندان سابقه داررا گرفته و در پست هاي بلند با معاش بلند مقرر شديم ، ديگر پيدا پناه هم داريم. تازه تمام رياست و كارمندان ديگه هم در اختيار ما هستند. هروقت مجلسي داشته باشيم يا بخواهيم به قريه هاي اطراف به قوم ديدن برويم يا بنايي داشته باشيم، موترهاي دولتي به  اختيار ماست و چون كلان هاي رياست از خويش هاي نزديك هست، تو مارا همه كاره رياست فكر كن."

مه كه از شنيدن حرف هاي دور از انتظار شادگل نزديك بود شاخ در بيارم، مات زده شده و نمي فهميدم كه چي بايد بگم. شادگل كه ديد نزديكه  ضعف كنم، دهانش را نزديك گوش مه آورده و گفت:" تازه اينها كه چيزي نيست، همين روزها منتظر باش تا مدير صاحب هم بشم.. آخه بچه رئيس و همچنين  بچه هاي يكي دونفر ديگه ازمديران بالا بالا كه هم بازي هاي  دوران بچگي مه هستند و به لطف پدرانشان به پست هاي بلند مقرر شدند، به مه قول دادند كه در يكي ازجلسات سري و مهم رياست كه سرها از مي ناب گرم مي شه و بخاطر موفقيت درانجام پلان ها، باده ها باد مي شه، تقرري مه را از ميرآب كلان بگيرند. راستي معلم صاحب، اگه از وظيفه خود  ذله شدي و معاش معلمي كفاف زندگي تو را نمي كنه، بيا همينجا پيش ما. كم از كم تو را پياده دم شعبه رئيس ايستاد كرده مي توانم. درسته كه وظيفه پاييني هست، اما اگه زرنگ باشي و راههاي پيدا پناه را بلد بشي، زود از نردبان ترقي بالا شده مي تواني"

مه ديگه چيزي نمي شنيدم، گپ هاي (شادگل) خيلي از چراهاي مغزمن را جواب داده بود. اينكه چرا جريان آب در طول روز نامنظم شده و بعضاً آب قطع است، اينكه چرا سيستم شهري انكشاف نمي كنه و به جاهايي كه نل آب نيست، نل كشيده نمي شود، اينكه چطور يك كارمند ساده صرف بخاطر شناخت با آقابالاسرها، يك شبه مأمور فني ميشه، و در كل اينكه چرا رياست بجاي ترقي رو به بالا، رو به پاين ترقيده است. وقتي امثال شادگل كارمندان فني باشند و جاي كارمندان سابقه دار و باتجربه را بگيرند، ازين بيشتر هم نمي شود انتظار داشت.

 از همه مهمتر اينكه تازه مي فهميدم شايسته سالاري و تقرر بر اساس لياقت و ترجيح ضوابط بر روابط يعني چه.

 حيران بودم حالا كه همه لغت هاي زيبا و مقدس مانند قانون و شايسته سالاري براي خودم پوچ و بي معني و تهوع آور شده، چطور آنها را به عنوان كلماتي مقدس و لازم الاجرا به بچه ها بفهمانم و از آنها بخواهم كه پايبند اين اصول باشند؟!!

+ نوشته شده در  7 May 2007ساعت 11:23  توسط رضا پدرام  |