تبليغاتX
من و بیتا و یک عالمه حرف ناگفته من و بیتا و یک عالمه حرف ناگفته

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

من و بیتا و یک عالمه حرف ناگفته

مقالات و نوشته هاي شخصي در کنار ترجمه داستانهاي كوتاه و حرفهایی که برای دل خودم می نویسم

آرایه....

این بخشی از آخرین نوشته آرایه هست که با اجازه خودش اینجا گذاشتم:

 

دوش گرفته ام و با حوله اي كه به تن دارم روي كاناپه ولو شده ام. دارم مجله ماشيني را كه با ذوق و شوق فراوان خريده ام ورق ميزنم. آخ كه چندين وقت است به خودم نرسيده ام. به علايقم. مدتهاست مال خودم نبوده ام. آنوقتها حتي روزهاي نزديك به كنكور هم دست از خواندن  كتاب و مجله برنداشته بودم.و حالا؛ نميدانم از آخرين كتابي كه خوانده ام چندين ماه گذشته؟ توي اين افكار غرق بودم كه صداي كليد انداختن آمد. نميگذارد؛ نميگذارد لحظه اي مال خودت باشي. زود خود را جمع و جور كرده و به اتاق ميروم تا لباسهايم را بپوشم. نبايد كم بياورم. اگر بيايد  من را اينطور يله و آزاد و دراز به دراز و خونسرد ببيند؛ پر رو تر از هميشه ميشود. يادم نرفته كه مثلا قرار است ژست قهر كرده ها را به خود بگيرم. ژست ناراحتها. از همانها كه جرات نكني بهشان نزديك شوي. خوب؛ تا حدودي در اين وضعيت استاد شده ام. از هفت روز هفته شش رورش را در اين حالت بودن؛ از تو حتي اگر اصلا هنرپيشه خوبي هم باشي؛ يك خبره ميسازد. دو روز است كه جز چند تا حرف معمولي؛ هيچ چيزي بين ما رد و بدل نشده است. البته تا دلت بخواد آواهايي از قبيل: ايش؛ و پيش!! به من تحويل داده. از همان لحظه اي كه مهرداد توي جشن نامزدي سهراب؛ به شوخي(شايد هم جدي!) بهش گفته بود اين چه شوهريست تو داري؛ مشروب نميخورد؟ نگاه غضب آلودش را ديدم. و تا ته ماجرا خواندم. وقتي از مهماني آمديم؛ همين كه پايش را توي ماشين گذاشت؛ و با همه خداحافظي كرديم؛ و ديگر كسي نبود كه بخواهد جلويش حفظ ظاهر(!) كند؛قهر و اخم و تخمش را شروع كرده بود. به پاركينگ كه رسيديم؛ زود؛ قبل از اينكه من كاملا ماشين را جا به جا كنم؛از ماشين پاده شد و در را به هم كوفت و با قدمهاي محكم و عصباني رفت به سمت آسانسور. بي مرام منتظر من هم نشد. لابد به درك كه من بايد چند دقيقه صبر كنم تا آسانسور از طبقه مثلا دهم برگردد. باز خوب است قدش به چرخ آسانسور نميرسد!! حتي با آن كفشهاي پاشنه چند سانتي اش! وگرنه حتما ناك اوتش ميكرد تا من از پله ها بالا بيايم.اين هم يكي از آن نظريه هاي مسخره اش است. فكر ميكند من كه از پله بالا بيايم؛ تا به آن بالا برسم؛ يك پنج كيلويي كم كرده ام. تقصير خودش نيست. رشته انساني خواندن اينطور بارش آورده. آخ كه لجم ميگيرد وقتي نظريه هاي پزشكي؛ بهداشتي؛ سلامتي ميدهد!! گوشي تلفن را ميسوزاند تا بخواهد به آن نوشين خنگ و مچل حالي كند كه ضربان قلب!! از چند قسمت تشكيل شده؛ و تو وقتي ورزش ميكني؛ چه اتفاقهايي روي هر بخش مي افتد!! يا كدام قسمت مغز(!) كار يادآوري خاطرات را به عهده دارد! و چگونه گاهي با يادآوري خاطرات؛ همان قسمت مغز، كمكت ميكند، تا بوي آن خاطرات را هم حس كني! بايد ببيني اش! چه حسي دارد وقتي احتملا چشمهاي نوشين آنطرف گوشي تلفن گشاد و تنگ ميشود! به خاطر تاثير حرفهاي خانوم! در را هم برايم باز نميكند. بايد برم پايين از توي ماشين كليد بياورم. نه؛ دلش انگار به رحم آمد! اگر ميدانستم اينقدر كينه اي هستي! ميدانم كه در را ببندم، غرغرهايش شروع ميشود. تا ميتوانم جلوي در معطل ميكنم. بله؛ شروع شد، مثل آتشفشاني كه منفجر ميشود، حق هم دارد، خيلي خودخوري كرده و خودش را نگه داشته!: تو كي ميخواي آدم بشي؟ آبروي منو بردي جلوي همه! همه به خاطر نماز خوندنت مسخره ام ميكنند!! همه به خاطر مشروب نخوردنت مسخره ام ميكنند! من كه موضوع بحث را ميدانستم. خودم را هم آماده كرده بودم. يك مشت حرفهاي بيهوده و تكراري كه هيچوقت به هيچ نتيجه اي نميرساننت! براي دفاع از خودم هيچ نميگويم. ادامه ميدهد؛ در حاليكه به وضوح عصباني تر شده و تقريبا دارد ميلرزد.
مجبور ميشوم باز هم بگويم كه: توي اين دانشكده بايد يك چيزي براي حفظ سلامتي حداقل خودم ياد گرفته باشم يا نه؟ داغ ميكند! مگر رضا متخصص نيست؟ مشروب هم فراوان ميخورد. مگر رامين متخصص مغز و اعصاب نيست؟ چقدر علاقه دارد؟ يا همين سارا؛ نصف تو است. دختر است. متخصص زنان است. آهان؛ مشكل اصلي همين است. تو بي سوادي هنوز(!!!!). اگر مثل آنها تخصص گرفته بودي!!! الان اينهمه از دست تو بدبختي نميكشيدم! خجالت ميكشم بگويم شوهرم پزشك است(!).اصلا نميخواهد بفهمد كه اگر من بروم دنبال تخصص، او ديگر نميتواند هر ماه دوره هاي آنچناني با دوستانش بدهد، و خرجهاي آنچناني و بريز بپاشهاي آنچناني هم. نميفهمد كه اگر من بيشتر كارم ربطي به رشته و تخصصم ندارد، كه اگر وارد تجارت لوازم پزشكي شده ام؛ به اين خاطر بوده، كه هيچوقت احساس كمبود نكند. اصلا تقصير اين مامان و بابا است كه هميشه از او و كارهايش دفاع ميكنند. هميشه هديه هاي آنچناني اش ميدهند. هميشه به كارهايش صحه ميگذارند. مخصوصا آن مدتي كه وكالت ميكرد! همه جا مينشستند و پز عروس وكيلشان را ميدادند. حالا كه يك دفتر زده براي خودش و با چند تا همكلاسي مشنگ يك كارهايي ميكند. حالا هم هر جا مينشينند ميگويند عروسمان سردفتر است!!!
از سر كار آمده و كمي خريد كرده. به سمت خريدها ميروم تا جا به جايشان كنم. اين بخشي از وظيفه من در امور خانه داري است. خنده ام ميگيرد! ميداند مگنوم موزي چقدر دوست دارم! آنوقت همه اش بستني عروسكي براي خودش خريده. دريغ از يك مگنوم. به سمت مجله كه ميروم، او رسيده و دارد با بي احترامي وراندازش ميكند. يك اهوم مسخره اي تحويل من و مجله ام ميدهد و با دست سعي دارد يك مقدار پرتش كند. تقصير من است كه يك بار هم كتابهايي را كه ميگيرد مسخره نكرده ام: زندگي پس از مرگ!! طالع بيني چيني! طالع بيني هندي! طالع بيني افغاني! و لابد بعد هم پاكستاني! احضار ارواح! چگونه مدير موفقي باشيم!! هفت عادت مردمان موثر! اعتماد به نفس در يك دقيقه!(خدا به دادم برسه اين يكي رو؛ همينجوريشم زيادي داره). مجله را بر ميدارم و به سمت اتاق خواب ميروم. روي تخت لم ميدهم و مثلا ميخوانم. خيره نگاهم ميكند! با چندين جفت چشم! فكر كنم تمام عكسهاي عروسي مان را قاب كرده و زده به در و ديوار اين اتاق بخت برگشته. بر و بر نگاهت ميكند. انگار دارد به تو دهن كجي ميكند. علاوه بر اينها، عكس خانوادگي از پدر پدر بزرگ تا مادر مادر بزرگش! حتي اين برادر تخس و شيطانش كه از دستش آرامش نداريم! تا دلت بخواهد از اينها به ديوار اتاق مطالعه زده؛ و جا كه كم آورده است، رفته سراغ ميز توالت. و صد البته آينه. هر كار كه ميخواهي بكني، هزاران جفت چشم با نگاههاي تيز و خيره شان، تعقيبت ميكنند. اصلا موقع هم آغوشي هم انگار داري جلوي چشم اينهمه آدم كار ميكني! دلم ميخواهد يك دعوايي درست كنم و به بهانه آن؛ همه اين عكسها را آتش بزنم. تا خيال خودم را راحت كنم. آنوقت گير داده به تابلو يكي از خواننده هاي غربي مورد علاقه من. نميدانم چرا نميتواند تحملش كند؟ همه پوسترهايي كه داشتم را به اين بهانه كه ديگر اينجا اتاق مجردي خودت كه نيست، و بد است و زشت است و مثل اتاق پسر بچه ها ميشود، بخشيد به اين و آن. آخ آتيش ميگيرم وقتي پوسترهامو به در و ديوار اتاق دادشش! يا پسر خاله اش ميبينم! حالا اين يكي را كه هيچ رقمه پايين نمي آمدم؛ هم چشم ديدنش را ندارد.خيلي از خود راضي است. حدود ده تا عكس تكي فقط از خودش پرتره كرده و به همه جا آويزان كرده. نميدانم چه كسي به او گفته كه خيلي خيلي خوشگل است. البته هست. و همين خوشگلي وبال گردن من شده. بدبختي من از وقتي بيشتر و بيشتر شد، كه دوربين ديجيتال خريدم! خانوم از صبح تا شب مشغول عكس گرفتن از خودشان هستند. اين از صبح تا شب مخصوص روزهاي تعطيل است. و بقيه روزها هم از عصر تا نيمه شب! اصلا تا هر وقت كه پاي همان ژستهايي كه براي عكس گرفته خوابش ببرد! عادات غير قابل تحمل زياد دارد. مثلا يكيش همين كتاب آشپزي خريدن و مواد غذايي خراب كردن است. يكيش همين ميوه گنداندن است. يكيش همين تنبلي و بي حالي اش در مورد غذا پختن است. يكيش هم همين سبزي نخريدن. حالا هم نشسته پاي كانالهاي ماهواره. يك كمكي با احتياط توي كانالها ميگردد. همينكه رنگ زمين چمن فوتبال را ميبيند، زود كانال را عوض ميكند. من كه ميدانم، در نهايت به همان pmc ميرسد. نه به خاطر اون چندتا رون و لنگ و پاچه و سينه اي كه ميلرزند و ميرقصند(احتمالا اين دليل براي آقايون موجهه).به خاطر تبليغهاي مسخره اي كه از توي اين كانالها ميكشد بيرون. خدا نكند عطري ادكلني؛ ريميلي چيزي معرفي شود. فردايش ميتواني توي خانه ببيني.خودش هم ميداند كه همه اينها آشغال است، ولي فقط و فقط به خاطر پز دادن به پري و سوسن و سولماز و ساناز اينها را ميخرد. لوازم آرايش! نه، اين يكي را بهتر است حرفش را نزني. كلافه ام ميكند. از قيافه بكر و طبيعيش خوشم مي آيد. ولي وقتي آرايش ميكند هم طور ديگري قشنگ ميشود. اما مشكل اين است كه نبايد به او دست بزني: نبوس، رژم خراب ميشه، نازم نكن؛ رژگونه ام خراب ميشه، دست به موهام نكش، تازه براشينگ كردم! و تو را در حسرت خودش ميگذارد. خودش را در ويترين به تو عرضه ميكند تا بيشتر حسرت بخوري. لباس خرسي اش را پوشيده و روي كاناپه دراز كشيده. موهايش مثل ابريشم ميدرخشد. اين يكي را به خاطر گير دادنهاي من كوتاه آمد و ديگر رنگ نكرد. برقي كه از موهاي مشكي اش بيرون ميجهد، دلم را ديوانه ميكند. دستهايش را هم خيلي دوست دارم. همان دستهايي كه الان يك ليوان آلبالو خشك دستش گرفته و با ملچ مولوچ فراوان ميخورد. بي معرفت تعارف هم نميكند. شايد آدم دلش بخواهد. ترشي چهره اش را در هم ميريزد. و چهره اش دل من را هم. دوستش دارم. از همان لحظه اولي كه توي آن كتاب فروشي نگاهش به نگاهم افتاد، دوستش داشتم. موهاي مشكي اش را. پوست سفيدش را. حالت لبهايش. طرز راه رفتنش. همه را دوست دارم. آخ كه چقدر دلم ميخواهد بروم در آغوش بكشمش و ببوسمش. و بعد هديه اي را كه به مناسبت تولدش برايش خريده ام به او بدهم. دلم ميخواهد زنگ بزنم و كيكي را كه سفارش داده بودم، بياورند، تا بداند، كه چقدر دوستش دارم. چقدر گرسنه ام. دلم ميخواهد مثل پارسال همين موقع غذاي عجيب غريبي را كه به همين مناسبت و براي اولين بار پخته بود، بخورم. حتي اگر خودش هم نتواند لب به غذايش بزند! دلم ميخواهد برگردد و يك نگاه به من بياندازد. فقط يك نگاه. تا دوباره زندگي شيرين شود. ولي نه. حتي زير چشمي هم نگاهم نميكند. خيلي دلش پر است. ولي توپش نه.به سمت يخچال ميروم و يك ليوان آب ميخورم. مثلا به گلويم ميپرد، سرفه پشت سرفه. اول توجهي نميكند. بعد نيم نگاهي دزدانه مي اندازد، بعد با ترديد به سمتت مي آيد. و بعد خم ميشود به سمت تو كه روي زمين نشسته اي، و بعد، دستش را ميگيرم.... و ميبوسمش...
دوستش داذم. دوستش داشته ام. از همان لحظه اولي كه توي آن كتاب فروشي نگاهش به نگاهم افتاد، دوستش داشتم.


Tue 19 May 2009 |

بیتای من، مادری از جنس فرشته ها.....

۱- شاید شما هم اگر یک مرد باشید، این جمله را شنیده باشید یا حتی گفته باشید که: ( شما زنها یکبار حامله میشید و بچه به دنیا می آرید، اما ما مردها هرروزمان مساوی با بچه به دنیا آوردن هست) . درست نمیگم؟ این جمله را به زبان آوردید یا نه؟ اگه نه، حداقل شنیدید، درسته؟ اما تا حالا واقعا خودتان را به جای یک زن چه در ۹ ماه حاملگی، از زمان ویار ( در هراتی می گوییم گسدا) گرفته تا ماه های آخر و  درد زایمان و متعاقبش هم شب بیداری ها و ۲۴ ساعته پرستاری از موجودی که دوستش داریم و در ازای زحماتمان جز درد و رنج بیشتر هیچی پیشکش مان نمی کند، قرار داده اید؟

پریا، فرزند دوم مان خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم و انتظار داشتیم گریه می کند، نمیفهمم شاید از اینکه در چنین دور و زمانه ای و چنین کشوری و شاید حتی در چنین خانواده ای به دنیا آمده ناراحت است و به همین خاطر لحظه ای گریه را با آرامش بدل نمیکند. و همین باعث شده که نه برای یکبار، بلکه ده ها و صدها بار در شبانه روز به صبرو تحمل و طاقت و حوصله بیتا ، و همه مادران به شمول مادر خودم و شمایی که الان این نوشته را می خوانید آفرین بگویم. مبالغه نیست اگر ادعا کنم که چنین تحملی از نهاد انسانی خارج است و تنها یک فرشته انسان نما، یک نازنین بی همتا به نام مادر میتواند این همه صبور باشد بدون اینکه از تمام زحمات و مشقاتش ذره ای تقاضای قدردانی داشته باشد.

این روزها قدر ومنزلت مادر را بیشتر از هر زمان دیگری حس میکنم و ناخواسته احساس گناه و کم کاری بزرگی در برابر خانم مادر احساس میکنم. وقتی بیتا را می بینم که چطور از خودش، از زندگش اش، از آسایش اش، از شیره وجودش و خلاصه از هرآنچیزی که فکر کند برای فرزندش مفید است، بی دریغ مایه می گذارد، از خودم بدم می آید، از اینکه در بیشت و هشت نه سال پیش، در افغانستانی با حداقل امکانات و بعدتر در مهاجرت و غربت، خانم مادر چندبرابر اکنون رنج و مشقت کشیده و از همه مهمتر اینکه، اکنون من- منی که ادعای روشنفکری و تساوی حقوق و جملات زیبایی مثل این را دارم، برای او چه میکنم؟ آیا تا به حال توانسته ام یا خواهم توانستم یک بر هزار از زحمات او را به نحوی جبران کنم؟

پ.ن۱: از بیتای نازنینم بخاطر تمامی شب زنده داریهایش، بخاطر تمامی زحماتش، بخاطر دلرحمی مادرانه اش که در هیچ پدری حتی بهترینش، یافت نمیشود سپاسگزارم. امیدوارم فرزندمان طوری تربیت شود و آنقدر شعور داشته باشد که قدر زحمات خانم همسر را بداند و خودم چه اکنون و چه تا مادامی که پریا کلانتر میشود، بتوانم خانم همسر را درک کنم و خواسته هایم را تا حداقل کاهش دهم.

پ.ن۲: خانم مادر عزیز ،میدانم که تو هیچوقت این صفحه را نمیخوانی چرا که سختی ها به اضافه جنگ و شرایط ناگوار مهاجرت و و و به تو هیچ مجالی نداده تا به درس و مکتب برسی. اما میخواهم همینجا آرزو کنم که ای کاش بتوانم اندکی از دریای محبت و زحمات تو را جبران کنم. دستهای نازت را می بوسم و سعی بلیغ خود را همیشه و در همه حال به جا می اورم تا بهترین ها را تا مادامی که هستی، برایت بخواهم و انجام دهم.


Sat 16 May 2009 |

بیتا.......

دوست من، بیتای نازم، سلام.

الان که  دارم برای تو می نویسم، حال خوشی دارم، یک جور امیدواری، یک جور خوشحالی، احساسی که نمیدونم اسمش چیه. تو الان اینجانیستی، اصلا معلوم نیست یادی از من در مخیله ات است یا نه، میگن دل به دل راه داره. شاید همین الان که من دارم افکارم رو از طریق دکمه های بیروح کامپیوتر روی صفحه مجازی سفید رنگ پیشرویم انتقال میدهم و نغمه گیتار با صدای خواننده روس هارمونی دل انگیزی رو تشکیل داده و من را تا ناکجای سرزمین احساس با خودش می بره، تو خواب باشی، شاید هم  در عالم رویا  داری ناکجاها رو سفر می کنی، اما من، سراسر لذتم. سراسر شور، سراسر سبکی . مثل پری کاه شاید هم سبکتر از اون.

 

بگذار بهت بگم که تو برام چیزی بالاتر از یک وجود خاکی، بالاتر از یک انسان و والاتر از یک شخصیت انسانی هستی. شاید من دارم مبالغه میکنم، اما این مبالغه نه از روی زبانبازی، بلکه تراوشات ذهنی من هست، تراوشات ذهنی که به روح، جسم، حرکات و خلاصه همه اونچیزی که از وجود نازنینت سرچشمه میگیره، احترام می گذاره.

میدونی، الان که فکر میکنم می بینم مرغ هما، سایه اش رو تمام و کمال روی سرمن انداخته و من خودم بی خبرم، من و تو، با هم،  هم نشین، هم راز، هم صحبت اونهم به دور از اغیار ، زیر یک سقف؟

 نه !

 همین الان هم که فکر میکنم باورم نمیشه. صحبت ص ک ص نیست، صحبت برآورده ساختن نیازهای انسانی و به قول فروغ حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی نیست. صحبت از هم آغوشی محض نیست که پایان اون کرختی موقتی باشه ناشی از تلاطم دوبدن در هم و تراوش شیره جان. صحبت از تفاهمی است که این هم آغوشی نصیب من خسته می سازه، چیزی فراتر از نیازهای انسانی، چیزی والاتر از ص ک ص، چیزی خیلی عزیزتر و غیرقابل وصف که عنوان یک هم اغوشی ساده رو به اون داد.

 بسا اوقات، با تو بودن برای من لحظاتی هست که شاید در تمام عمرم نه داشتم و نه هم خواهم داشت. احساسات نابی که هروقت دلم می گیره و میخوام یک  ترک شیرازی، یک نازنین سیمین بدن ،مشکین موی شکر لب، یک دلدار  رو آنجوری که حافظ در اشعارش وصف کرده بود، یکزن تمام عیار رو در ذهنم تجسم کنم، تورو  با آن صمیمیت تکرار نشدنی و ناب، در آینه ذهنم مجسم می کنم.

بگذار اینو بگم، بیتای من، که من به تو نه به چشم یک  همسر، بلکه یک دوست، یک همزاد قدیمی نگاه میکنم. کسی که روح من و اون در ازل با هم همنشین بوده و در ابد همنشین خواهد بود. تو برای من بهترینِ دوستان از جنس لطیف بوده و هستی.

 

الان که دارم به تو فکر میکنم و از تو می نویسم، تمام وجودم از بوی ناز بدنت پُر شده  اما ترسی گنگ در وجودم زبانه می کشد، می ترسم. میترسم این لذت  رو بار دیگر  نداشته باشم،، می ترسم لذت اینبار ، بدنی و خاکی و ازجنس زمینی ها باشه و خاطرات خوش با هم بودن رو که من با هیچ چیزی عوضش نمیکنم، خدشه دار کنه.

 

 بیتای من، نازنین من، ای کسی که در تفکر به او شادی من نهفته است، ای دختر آفتاب، دوستت دارم نه از جنس دوست داشتن های زمینی و نه هم از جنس عاشقانه هایی که این روزها رایج است. دوستت دارم به عنوان یک واقعیت زیبا، به عنوان یک صحنه بی بدیل طبیعی، به عنوان لبخند صبح بر یلدای شب.

 دوستت دارم و برایت بهترین ها را آرزو میکنم. میدانی کدام بهترین ها را؟ آرزو میکنم هرکجا هستی احساسی داشته باشی همچون احساسی که تفکر به تو و یادآوری تو به من میدهد. آرزو میکنم  شاد باشی و خوشبخت و فارغ بال و سبک مثل همین حالی که من هم اکنون دارم.

 

 به نیت تو و خلوص قلبی که به تو دارم، گفته های قلبی خودم رو با زبان فروغ به تو تقدیم می کنم:

 

ای شب از رویای تو رنگین شده،

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش،

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلوده گی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

 

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

ای دوچشمانت چمن زاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

بیش ازینت گرکه در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

 همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من.


Wed 13 May 2009 |

یک آدم معمولی اما شدیداً انسان محور+صداقتی که دوست داشته و سعی کرده است داشته باشدX تعهد تا حد مرگ به اشتباهاتی که جبران ناپذیرن= تلخی را تا اعماق وجود تجربه کردن  و دوست داشته شدنی که مترادف.... است.



کجای این نامساوات اشتباه است؟؟؟؟


Tue 28 Apr 2009 |

دلبر بادغیسی من....

 

بالاخره بعد از سه روز معطلی و به تاخیر افتادن پرواز، روز چهارشنبه صبح هلیکوپتر سفید رنگ دفتر ، چمن زیبای دفتر را به مقصد قلعه نو مرکز ولایت بادغیس ترک کرد. بهار امسال، برعکس سالیان قبل، سخاوت را به خساست ترجیح داده و ظاهرا میخواهد قصودی( قسودی، قصوطی، املای درست این کلمه عامیانه هراتی که مترادف تلافی است، چیه؟) سالیان سال را بکشد و بغض دیرینه این چندساله را با اشکهای بی امانش خالی کند؛ بهار و زمستان امسال خیس ترین زمستان و بهاری بوده که من در عمر بیست و هشت نه ساله ام به یاد دارم و به طبع، خیس بودن سال مساوی است با سرسبزی و شادابی زمین خشک و روییدن بذرهای چندساله از دل سرد زمین. بادغیس ولایتی است که به سرسبزی و گلهای لاله اش شهرت دارد و برای من که هیچگاه میسر نشده بود بهار بادغیس را به تماشا بنشینم، این به یک رویا می مانست، رویایی که همیشه از دیگران وصفش را شنیده بودم و امسال میرفت که این رویا به واقعیت بدل شود، بادغیس، سرزمین حنظله و دلبران بادغیسی با باغستانهای طبیعی پسته  و لاله زارهای بی نظیر و در عین حال ولسوالی های نام آشنای آن در ناامنی و فقر.

 

صبح زودتر از روزهای دیگر موتر دفتر مارا از خانه برداشت تا هشت صبح نشده پرواز کنیم. هفت صبح دفتر بودیم اما با وجود زودتر آمدن چیزی نمانده بود از پرواز جا بمانم؛ آنهم بخاطر یک سوء تفاهم کوچک. چنددقیقه مانده به ساعت هشت مسئول پرواز را در دهلیز دفتر دیدم و گفت که آماده پرواز باشم. من هم حاضر و آماده منتظر او بودم تا خبرم کند که صدای روشن شدن هلیکوپتر آمد و به تعقیب آن پرواز آن. هلیکوپتر پرواز کرد و من همچنان در اتاق منتظر بودم تا خبرم کند و فکر میکردم هلیکوپتر به میدان هوایی رفته و هروقت موعد رفتن بشه ما را با موتر به آنجا خواهند برد. نیم ساعت بعد تازه متوجه شدم که جامانده ام و با سرعت هرچه تمامتر خود را به میدان هوایی رساندم و از خوش شانسی من، ظاهرا موتروان تانکری که باید سوخت هلیکوپتر را سروقت می رساند، به هر دلیل دیرتر آمده و وقتی ساعت نه من به میدان هوایی رسیدم، هنوز کار سوخت گیری تمام نشده بود. این برایم درس عبرتی شد که به قول مهدی جان بیشتر Subjective  باشم.

ده صبح بود که بالاخره پرنده آهنینی که حامل ده مسافر بود از میدان هوایی هرات به مقصد بادغیس به هوا بلند شد و از همان دقایق اول، زیباترین تصاویری که بر دامن پرچین و رنگارنگ طبیعت نقش بسته بود  در زیر پایمان هویدا شد. باید می بودید و می دیدید که از زمین خشکیده چندسال اخیر، چه ها که نروییده بود و سبزی زمین، چه رنگی بود، سبز بود اما سبزی که تا به حال ندیده بودیم. به محض ورود به محدوده بادغیس، با کوه های پوشیده از برف مواجه شدیم ، سفیدی یکدست کوههای بند سبزک که زیر تابش آفتاب ظهرگاهی می درخشید و هنوز دقیقه ای نگذشته بود که کوههای یکدست سبز پوشیده از علفهای خودرو جای کوههای پوشیده از برف را گرفت. جایتان خالی، باید می بودید و می دید که چطور کوه هایی که تا پارسال خشکیده بود و حتی بوته ای علف در آن نمی دیدید، امسال چطور سبز سبز شده بود.

بادغیس ولایتی زیباست، ولایتی که اگر چرخ گردون با آن خساست نکند و باران در زمانش ببارد، علاوه بر رونق کشت و زراعت و مالداری که یگانه پیشه ثابت این مردم مهربان، رنجکشیده و کم توقع است، تاثیرات مثبتش سایر ولایات همجوار خصوصا هرات را متاثر از خود می سازد  و از طرف دیگر بهشت با تمام زیبایی اش در هر کوهدامن و صحرای این ولایت متجلی می شود؛ چمن یکپارچه سبز با دامن دامن گلهای لاله سرخ و کمی آنطرف تر گلهای سوسنی، زرد و سفید.

بادغیس ولایتی زیباست، ولایتی که اگر راه ارتباطی آسفالته  150 کیلومتری اش تکمیل شود، میشود دوساعته از هرات به آنجا رسید و بهار طبیعت را با تمام جلوه هایش در آنجا به تماشا نشست.

 

پ.ن: در بادغیس وقتی دنبال پسته خندان که باید بیشتر از هرجای دیگری در اینجا یافت شود و برعکس هرچه بیشتر  می گشتیم  کمتر می یافتیم، می گشتم، هرلحظه این بیت شعر در ذهنم طنین انداز بود:

دلبر بادغیس من، بیا بریم پسته بچینیم              بیا بریم پسته بچینیم، داغ همدیگر نبینیم.

از دلبر بادغیسی گفتم، اما در این یک هفته هرچه در قلعه نو و اطرافش سرگرم انجام امور رسمی و شخصی بودم، هرچه را نمیدیدم دلبر بادغیس بود. انگار قلعه نو فقط شهر مردان و پیرزنان برقع پوش است. نه اینکه ( به قول شراگیم زند که گهگاه لحن نوشته هایش به یکباره عوض می شود و میتوانی تغییر حالت صورتش از جدیت به طنز را وقتی پشت کیبورد نشسته ببینی و حس کنی) خدای نکرده قصد بی ناموسی داشته باشم و دنبال یافتن دلبر بادغیسی در  قلعه نو بوده باشم، حاشا و کلا، من و این حرفها!؟! اما خوب میخواستم بدانم شاعر این شعر چطور دلبر بادغیس اش را از پشت برقع یافته است که چنین دلبرانه برایش سروده بوده و او را به چیدن پسته دعوت کرده؟

 

پ.ن 2: نکته جالب دیگری که در بادغیس دیدم و مرا سخت تحت تاثیر خود قرار داده بود، فقر مفرط مردم قریه جات دوردستی بود که با آنها مصاحبه کردیم. مردمی که با صداقت کامل در جواب سئوالمان در مورد دسترسی شان به غذا و منوی غذایی روزانه شان، اعتراف می کردند اگر شکم  خود و خانوده شان به سه وعده نان خشک و چای سیر شود، پادشاه هستند و یاد هیچ چیز دیگری را نمی کنند. با دیدن این مردم از خودم پرسیدم ما شهرنشین های  افغان دنبال چی می گردیم؟ در کشوری که مردمش هر لحظه غم نان دارند و بی رحمی و سفاکی دولتمردانش در تداوم جنگهای خانمانسوز به نام جهاد و مقاومت و غیره، بنیان این ملت بیچاره را از بیخ و بن برکنده و آنرا به یکی از فقیرترین، آسیب پذیرترین و ناتوان ترین کشورها بدل کرده، از امکانات اولیه زندگی با استانداری متوسط برخورداریم؛ آب، برق، تلفن، اینترنت، سَرَک، امنیت نسبی و کار  داریم و چرخ زندگی نه روان روان اما تا حدی روان می گردد، از امکانات متوسط یک زندگی شهرنشین برخورداریم اما باز هم شکایت مان هرلحظه به هوا بلند است. اگر جای مردم بادغیس یا سایر ولایات محروم کشورمان می بودیم و نان به سیری یافت نمی کردیم، چه می کردیم؟ آیا اصلا می توانیم تصور این را بکنیم؟ آیا تا به حال به این فکر کرده ایم؟

 

پ.ن 3: تا بخواهید در این یک هفته ای که در بادغیس بودم، قانغوزک ( سوسک های سیاه گلوله ای شکلی که فکر میکنی پلاستیکی اند) دیدم. اگر مبالغه نکنم جمعیت این قانغوزک ها در بادغیس چندصد برابر مردمان آن است. یکی از همکاران می گفت یک روز طی یک ساعت یک سطل بزرگ ده پانزده لیتری را با کمک یک خارجی فقط از داخل دفتر که محوطه آزادش صد متر نمی شود، قانغوزک جمع کرده بوده اما با آن هم هنوز هرجا را که نگاه میکردی، فقط این حشرات پلاستیکی سیاه رنگ را می دیدی که هرکجا خرامان خرامان بدون هدف مشخصی برای خود گردش می کردند و یا هم سرچَپه افتاده اند و دست و پا می زنند تا دوباره راسته شوند؛ تقلایی باطلی که سرانجام به مرگشان منتهی می شود و هرگز نمیتوانند خود را راسته کنند.

 

پ.ن4: تقدیم به تو:

 

شاد کن جان من که غمگینم

رحم کن بر دلم که مسکین است

روز اول که دیدمت گفتم

آنکه روزم سیه کند اینست

 

گه گه یاد کن به دشنامم

سخن تلخ از تو شیرین است

 

بی رُخت دین من همه کفرم

با رخت کفر من همه دین است

 

پ.ن 5 ( پی نوشت ها که از اصل نوشته بیشتر شد؟!):

سَرَک  در زبان عامیانه افغانها یعنی خیابان و هم:

موتر= وسیله نقلیه

قصودی= تلافی

میدان هوایی= فرودگاه

ولسوالی= شهرستان

ولایت= استان

قریه= روستا

مالداری= دامداری

برقع= چادر یکدسته سیاه رنگی شبیه پیچه هایی که در ایران دوران قاجار زنان استفاده میکردند و تمامی بدن را می پوشاند به جز صفحه کوچک مشبکی در قسمت چشم ها.  برقع پوشش دیرینه زنان افغان نبوده و از پاکستان- کشوری که نامش کاملا برعکس ماهیت اصلی اش است و در آن چیزی به جز کثافت، نجاست، تروریسم، بنیادگرایی و حماقت اسلامی نمیتوانی ببینی، وارد افغانستان شده و امروز متاسفانه به پوشش غالب زنان افغانستان – کمتر در شهرهای بزرگ و بیشترین در مناطق اطراف افغانستان بدل شده است. چادر برقع در رنگهای مختلف آبی، سیاه، سبز روشن، سفید استفاده میشود هرچند شیک ترینش ظاهران همین آبی روشن اش است.


Sun 19 Apr 2009 |

برای یک هفته عازم یک سفر کاری به ولایت بادغیس هستم. بادغیس از جمله ولایات سرسبز و تا حدودی سردسیر افغانستان هست که فاصله زمینی ان از هرات حدود ۱۵۰ کیلومتر است( هرچند سفر ما هوایی و با هلیکوپتر است). قرار است یک هفته آنجا باشم و خوب فکر میکنم موضوعاتی که در ذهن دارم مجال این را پیدا کنند که بر صفحه کاغذ جاری بشن.

 


Wed 15 Apr 2009 |

کلام دل

۱- شاید شما همنظریه هندوها مبنی بر حلول روح بعد ازمرگ یک موجود زنده در وجود موجود زنده دیگر با همان تناسخ را شنیده باشید، نمیدانم چقدر در مورد آن معلومات دارید و چقدر به آن عقیده دارید. من خودم مدتی شده که سخت صحت و سقم این موضوع مغزم را به خود مشغول کرده، از طرف دیگر این روزها دور و برم چیزهایی را می بینیم و میشنوم یا برای خودم اتفاف می افتدکه آرزو میکنم ای کاش میتوانستم در این مورد بیشتر بفهمم، آرزو میکنم ای کاش میشد سفری چندماهه به هند داشته باشم و در این مورد تحقیق و تفحص کنم شاید این ابهام برطرف بشود. شما وبسایتی، کتابی، جزوه ای سراغ ندارید تا منو در این مورد راهنمایی کند؟  بودا در این باره جمله معروفی داره که می گه اگر بد بودي ديگران بد خواهند شد وجهان بد خواهد شد و اگر خوب بودي ديگران خوب خواهند شد و جهان پر از نيكي و صفا مي شود. آیا این جمله بودا همان نظریه تناسخ است که به زبان دیگری گفته شده؟ پیروان کدام مذاهب به تناسخ عقیده کامل دارن؟

۲-  در وبلاگ زنانه ترین اعترافات حوا به این نوشته برخوردم، نوشته ای که بیشتر از صد درصد باهاش موافقم:

درست مثل غذا خوردن است. اولش فقط گرسنه می شوی. هر چیزی جلویت بگذارند می خوری. سریع می خوری. خیلی هم فرق نمی کند که چی باشد. ساندویچ باشد، پیتزا باشد، پلو خورش باشد، خوشگل باشد، کثیف باشد،...گرسنه ای دیگر.

کمی که سیر می شوی، کمی که از دست و پا زدن بیرون می آیی، تازه نگاه می کنی. انتخاب می کنی. می فهمی گاهی ساندویچ دوست داری و گاهی دل و جگر کنار سینما را. گاهی فقط کباب می چسبد و بعضی وقت ها نان و پنیر و گوجه را دوست تر داری.

بعد ترش طعم ها را کشف می کنی. می فهمی طعم شور را از همه بیشتر می خواهی. فرق ترش و ملس را می فهمی.  می بینی تلخی هم می تواند گاهی ، مثلن در قهوه ، لذت بخش باشد.

کم کم حرفه ای می شوی. شروع می کنی به ترکیب کردن...به جستجو کردن... به کشف لذت های ناب. کشمش های قرمز را توی ماست و خیار می ریزی و یک کمی پودر گل محمدی هم رویش می پاشی. فوق العاده است. توی شربت سکنجبین ات خیار رنده می کنی و یک ذره عرق بهر نارنج می چکانی... ترکیب اش مست ات می کند.همینطور پیش می روی. حالا می توانی طعم زیره را توی نان محلی پیرزن پیدا کنی. می فهمی پودر سیر چه چیز هایی را خوشمزه می کند و می شود توی خیلی از سالاد ها شوید ریخت و کیف کرد. حالا لذت می بری از خوردن . حالا کشف کرده ای ریزه کاری ها را. حالا اگر گرسنه هم بشوی نمی توانی هر چیزی را بخوری.

درست مثل همین است.می دانی که چه چیزی را می گویم!


Mon 13 Apr 2009 |

قدم نورسیده.....

۱- بالاخره بعد از چندین روز یا بهتره بگم چندین ماه انتظار، کوچولوی دوست داشتنی که انتظارش رو داشتیم قدم رنجه فرمود و بعد از چندین ساعت درد ممتد برای مادرش، به دنیا آمد. روز جمعه هفته قبل از شب درد شروع شد و برخلاف پویا که بین اولین درد و تولدش چیزی کمتر از دوساعت فاصله بود،  پریا راضی نشد از برادر بزرگترش تقلید کنه و ۱۶ ساعت درد طاقت فرسا و خطرناک، مقدمه ای بود برای به دنیا آمدنش.

اسم قدم نورسیده رو "پریا" گذاشتیم و خدا آنقدر به ما لطف داشته که کوچولوی دوست داشتنی تازه به دنیا آمده بی شباهت به یک پری کوچک و آرام نیست. امروز نهمین روز تولد اون هست و بالطبع وقتی بخوای کارهای مربوط به خانه را خودت انجام بدی و بشی جایگزین و مجری تمام امور خواسته وناخواسته ای که با تولد یک طفل برای یک مرد متاهل پایبند به اصول انسانی و برابری زن و مرد پیش میاد، کلافگی و مصروفیت بیش از اندازه میشه و خوب اگر هم وقت آزادی پیدا کنی و بخوای بنویسی خستگی کارهای متفرقه تو را اجازه نمیده.

۲- پویا الان ۵ ساله هست و خوب در تمام این پنج سال من خودم را پدر یک طفل احساس کرده ام. حال، با تولد پریا، حسی موذی از درون قلقلکم میدهد و نمیگذارد به راحتی بپذیرم که پدر اولادها شده ام و حجم مسئولیت دوبرابر( و شاید هم چند برابر). نمیدانم شایداین حس برای آدمی مثل من که حساسیتش به موضوعات زیاد است پیش  آمده باشد ، شاید هم این حسی طبیعی است که برای هرکسی بعد از دوباره پدرشدن پیش بیاید. اما هرچه که هست حس خوبی نیست.

۳- از یک طرف خوشحالم که هم خانم همسر و هم پریا هردو سالم هستند و ولادت طبیعی و کمترین عوارض ممکنه مسائلی است که خانم همسر را خوشحال می سازد و خوشحالی او باعث خوشحالی کل خانواده . اما چیزیکه این روزها بیشتر از خوشحالی مرا نگران کرده اولی حساس شدن بیش از اندازه وکمی بهانه گیری پویا است که نه سابقه داشته و نه هم به غیر از این یک هفته گذشته با آن روبرو بوده ایم. از طرف دیگر راستش را بخواهید قبول مسئولیت گرداندن یک خانوده چهارنفری و برآورده ساختن توقعات کمی بلندتر و والاتراز سطح جامعه افغانی خانم همسر و پویا و به تعقیب آن پریا، کمی مرا ترسان ساخته و این ترس مساوی است با تفکر بیشتر، کمی خودخوری و عمیقتر شدن اخم های پیشانی.

 پ.ن: اینو قبول میکنم که زمانی مثل الان به قول و قرار اهمیت قایل نبودم. اما الان برام خیلی مهمه و خصوصا طی این یکی دوسال، میتونم ادعا کنم که  اکثر قولهایی رو که دادم، بهشون وفا کردم.( البته قولهایی که به خودم دادم و نتونستم سرقولم باشم، استثنا هستند.) به همین خاطر امیدوارم خانم سرورزاده دیر اپ کردن این دفعه رو به حساب بدقولی نگذاشته و شرایط من را درک کنند.


Sun 12 Apr 2009 |

به نظر من، آقای سخا حق مطلب رو در مورد دولتمردان و صاحب اراکین فعلی افغانستان به جا آورده. به قول ضرب المثل معروف هراتی: بز را غم جان برده و قصاب را غم چربی !

 

وقتي صلاح مُـلك شما  پرده پوشي است

حتا چراغ ، مصلحتش  در خموشي است

 

گنجشك نيمه جان شماييم وروزو شب

با ما-  چوگربه- كار شما بازيگوشي است

آتش گرفته خاك و ولي صَرف وقت  تان

بامـُقربان كاخنشين، باده نوشي است

 

 لبخند را به خشم، لگدكوب كرده ايد

- برما -كه اقتدار شما روتروشي  است

 

 يكدانه مايك و تخت و تريبون:به عرض فضل

درهركجا به شيوه يي ،  درسختكوشي است

اماچه سود ؟! ما كه خريدار نيستيــــــم

گرچه به مُفت ، فضل شما ها فروشي است

 ********

بايد شـــعاع  تلخ حــقايق نميشـــــــدم

وقتي چراغ ، مصلحتش درخموشي است

 

سيدضياءالحق سخا19,02, 2009

هرات
Thu 26 Feb 2009 |

 درین اواخر چیزی که مردم افغانستان را بیشتر از همه آزار می دهد، مسئله ناامنی ها است. ناامنی هایی که به باور اکثر مردم پلان شده است و متصل به برنامه های مغرضانه کشورها و قدرتهایی که امروز در افغانستان حرف اول را می زنند. از کابل که پایتخت کشور است گرفته تا هرات و صفحات شمال کشور که مناطقی نسبتاً امن قلمداد میشد و قندهار و زابل و فراه و سایر ولایات جنوبی که همیشه ناامن و مامن آشوبگران و مخالفین بوده و است. وقتی گفته میشود بروز ناامنی های پلان شده و مغرضانه، شاید برای بعضی جای سئوال برانگیز باشد و آنرا جدی قلمداد نکنند. اما من نمی گویم شما بگویید: در کشوری که هم اکنون بیشتر از هفتادهزار سرباز اردوی ملی و حدود ۵۰ هزار پولیس ملی به اضافه هزاران سرباز تا به دندان مجهز خارجی با استخبارات قوی حضور دارند، مخالفین دولت هرکاری را که خواسته باشند از اختطاف و آدم ربایی گرفته تا دزدی های مسلحانه و ترور  و حملات انتحاری به کاروانهای داخلی و خارجی و قطاع الطریقی و غیره را انجام میدهند. حتی گاهی مثل چندروز پیش پارا از این هم فراتر می گذارند و بطور همزمان به چندین وزارت خانه دولتی حمله می کنند و حتی شخص رئیس جمهور را  در روز پیروزی مجاهدین !هدف قرار می دهند. به نظر شما این مسخره نیست؟

به شکل محدودتر اگر نگاهی به ولایت هرات بیاندازیم، در گوشه ای کوچک از این ولایت یک گروه کوچک چندده نفری شکل می گیرد، ابتدا تهدیدات بسیار جزئی است اما کم کم وقتی دولت بی توجهی نشان میدهد این گروه بزرگتر و بزرگتر می شود و تمامی ولایت هرات را تحت تاثیر قرار می دهد و دولت مرکزی، نیروهای مسلح موجود و نیروهای ائتلاف در لانه های خود خزیده اند و هیچ اقدامی نمی کنند. در این میان چه کسی بیشتر از همه متاثر می شود؟ مردم بیچاره ای که اختطاف می شوند ومجبور به پرداخت هزاران دلار می شوند و دولت در این میان چه میکند؟ بگذارید خبری را که دیشب از اخبار محلی هرات پخش شد باز گو کنم:

دونفر از تاجران و متنفذین محلی که از طرف افراد مسلح ناشناس ربوده شده بودند، در بدل پرداخت مبلغ هنگفتی پول رها می شوندو پولیس ادعا میکند که ایشان بدون هماهنگی با مقامات پولیس این کار را کرده اند. جالب اینجاست که این دونفر بیشتر از دوهفته است که در چنگ ربایندگان بودند.

نکته جالب اینجاست که پولیس به بی کفایتی خود آگاه است و می داند که هیچ کاری از دستش بر نمی آید با آنهم میخواهد خود را توجیه کند ودلیلی برای بی کفایتی خود عنوان کند و به جای اینکه مردم از دست پولیس بخاطر عدم تامین امنیت شان ناراضی باشند، پولیس دست پیشکی می زند که پس نماند!

این بیانات پولیس هرات مرا به یاد یک حکایت واقعی انداخت:

میگویند در زمانهای قدیم در ولایت بادغیس کنونی فردی را به جرم دزدی دستگیر کرده و برای اینکه عبرت دیگران شود، رویش را سیاه کرده و سرچپه روی الاغی سوار کرده بودند و کوچه به کوچه و محله به محله می گشتاندند، جارچیان هم فریاد می زدند: " این است سزای کسی که به مال مردم دست درازی کند" . مردم بیکار هم پشت سر جارچیان و الاغ و الاغ سوار مفلوک جمع شده و با خنده و لوده گی آنان را مشایعت می کردند. در همین حال، دزد روسیاه رو به حاضرین کرد و با لحن محترمانه ای گفت: می بخشید که من سواره ام و شما پیاده!  کاری از دستم بر نمی آید و گرنه من هم مثل شما پیاده می شدم!!!


Tue 24 Feb 2009 |

اين وبلاگ کاملاً شخصی بوده و نقطه نظرهای نویسنده آن را درمورد زادگاهش و سایر موضوعات انعکاس می دهد.
pedram_reza@yahoo.com

مطالب قبلی

آرایه....

بیتای من، مادری از جنس فرشته ها.....

بیتا.......

کلام دل

قدم نورسیده.....

ارشیو

4/21/2009 - 5/21/2009

3/21/2009 - 4/20/2009

2/19/2009 - 3/20/2009

1/20/2009 - 2/18/2009

11/21/2008 - 12/20/2008

10/22/2008 - 11/20/2008

9/22/2008 - 10/21/2008

7/22/2008 - 8/21/2008

6/21/2008 - 7/21/2008

4/21/2007 - 5/21/2007

3/21/2007 - 4/20/2007

2/20/2007 - 3/20/2007

11/22/2006 - 12/21/2006

10/23/2006 - 11/21/2006

9/23/2006 - 10/22/2006

لینک ها

لوا زند

زيتون

رختکن خاطرات

كابل پرس

نويد

امير مهدي

شراگیم

رفيعي

عقاید یک دلقک

گوشزد

کارشناس ترشیدگی

امکانات

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی